منابع و مأخذ۹۳

بخش اول
حقيقت در آثار هايدگر
۱-۱- حقيقت در وجود وزمان هايدگر(۱۹۲۷)
کتاب وجود وزمان نخستين اثر مهم فلسفي هايدگر بود که در سال ۱۹۲۷ به چاپ رسيد . در اين اثر وي از حقيقت در نسبت با دازاين ودر عالم بودن او سخن مي گويد . پديدار حقيقت در ضمن تحليل دازاين براي ما فراهم مي آيد. ما با رابطه برقرار کردن موجودبينانه -هستي شناسانه با دازاين نمي توانيم به فهم وجود نائل شويم . با چنين فهمي نمي توان توافق ضروري ميان هستي وحقيقت را نشان داد. هستي با حقيقت متفق است . به نظر هايدگر حقيقت همان دلالتي را دارد که چيز دارد ، چيز خود نشان دهنده است و حقيقت نسبت اوليه با هستي دارد و به حيطه مساله هستي شناسي بنيادين بر مي گردد (هايدگر:۱۳۸۶: ۴۸۷) .
هايدگر در ابتدا به ريشه شناسي مفهوم سنتي حقيقت مي پردازد . در ادامه پژوهش خود سعي دارد نشان دهد که پرسش از ذات حقيقت و پرسش از نوع هستي حقيقت به يکديگرتعلق دارند زيرا هر دو پرسش به معناي هستي شناسانه دازاين راجع مي گردند . درسنت متافيزيک غرب ، حقيقت، مطابقت شمرده شده است. هايدگر از نسبت ميان فکر وشي مي پرسد و اينکه به طور کلي از واژه مطابقت چه مراد مي شود. مطابقت چيزي با چيزي داراي مشخصه صوري مناسبت چيزي با چيزي است . به نظر هايدگر حقيقت ، نوعي رابطه مطابقت نيست و فکر مي تواند مانند نشانه اي باشد که به شئ اشاره مي کند اما نشانه ونشان داده شده نمي توانند با هم مطابقت داشته باشند . اما هر مطابقتي هم توافقي که در تعريف حقيقت قرار داده شده نيست. عدد شش مطابق شانزده منهاي ده است.اين اعداد با هم مطابق اند آنها از نظر پرسش چند تا با هم مساوي اند . يکي از انحاء مطابقت تساوي است . در توضيح رابطه حقيقت به مثابه مطابقت همزمان بايد به ويژگي دو سر رابطه توجه داشت که از چه نظر فکر وشئ مطابق مي افتند . اگر تساوي فکر وشئ از آن رو که هر دو از نوعي واحد نيستند ناممکن باشد پس شايد آنها مشابه اند. با اين همه فرض بر آن است که شناخت چيزي را آن سان عرضه مي کند که هست (هايدگر:۴۹۱:۱۳۸۶) .
از آن جا که ذهن وشي شبيه يکديگر نيستند وبا هم سنخيتي ندارند پس نمي توان از مطابقت ميان آن دو سخن گفت . پس چگونگي دست يابي ذهن يا عقل به شئ را بايد پژوهش کرد . در حکم ما مي توانيم ميان عمل حکم کردن وآنچه درباره آن حکم مي شود تمايز قائل شويم ، عمل حکم کردن نوعي فرايند رواني واقعي است در حالي که آنچه درباره آن حکم مي شود داراي محتوا ومضمون مثالي است (بيمل،۱۳۸۵ :۸۲) .
هايدگر وصول به حقيقت از طريق مطابقت را که با تمايز سوژه وابژه همراه است ، مورد پرسش قرار مي دهد . در اين رابطه سوژه به حقيقت دست مي يابد و حقيقت همان شناخت است که برابر با حکم وداوري توسط سوژه صادر شده است . به نظر هايدگر رابطه مطابقت يک رابطه پيش دستي است ، اين چنين رابطه اي رانمي توان از حيث هستي شناختي فهميد (همان:۴۹۲) .
هايدگر بر اين باور است که در نسبت بين امر واقعي و امر ايده آل ، واقعيت شناخت به دو نوع هستي شقه مي گردد وبا پرسش از نوع هستي مطابقت ، پيشرفتي در راه يافتن حقيقت حاصل نمي شود . بايد خود پديدار حقيقت را که اوصاف شناخت را فراهم مي آورد بررسي کنيم . پرسش هايدگر درا ينجا چگونگي آشکار شدن پديدار حقيقت در گزاره است . چگونه مي توان به صدق گزاره دست يافت. هايدگر براي اين مطلب مثالي مي آورد من بي آنکه به تابلويي که به ديوار آويزان است نگاه بکنم ،گزاره اي درباره آن بيان مي کنم ؛ سپس بازمي گردم به آن نگاه مي کنم تا ببينم که آيا گزاره من درست است يا نه . من در وهله اول با خود شئ نسبت دارم و بيان گزاره نحوه اي از هستي در نسبت با خود شئ است (وجود وزمان،۱۳۸۶ :۴۹۳) . گزاره بازنماياننده عالم واقع است .اگر بازتاب امر واقع نباشد گزاره کاذب است. صدق گزاره به جهت ارجاع آن به هستي شئ است وآن هستي است که موجود را مکشوف مي کند.وآنچه در اين پژوهش اثبات مي شود کشف کننده بودن گزاره است . موجود که قائم به خود است خود را نشان مي دهد . در گزاره هم موجود چون امري آشکار گشته خود را نشان مي دهد. به نظر هايدگرآنچه بايد اثبات شود مطابقت شناخت با متعلق شناخت نيست، بلکه آنچه که بايد اثبات کنيم منحصرا مکشوف بودن خود موجود است . خود موجود خودش را همچون خودش نشان مي دهد.يک حکم در صورتي صادق است که موجودات را نشان دهد وآنها را آشکار گرداند. فلان گزاره صادق است يعني اين گزاره موجود را آنچنان که در خود هست رفع حجاب مي کند. اين گزاره حکم مي کند نشان مي دهد وبه موجودات در مکشوفيتشان مجال ديده شدن مي دهد . اين در صورتي امکان پذير است که حکم کننده و تصديق کننده داراي حيث هستي شناسانه کاشفيت موجودات باشد . هايدگر در وجود وزمان ، نحوه نسبت ميان دازاين وآلثيا مورد توجه قرار داده است .يکي از نحوه هاي هستي دازاين، حيث کاشفيت وپرده برداري است و همين عمل کاشفيت وپرده برداري آنچيزي است که درست است . بنيادي ترين پديدار حقيقت که اين کاشف بودن را امکان پذير مي سازد ، در عالم بودن دازاين است (همان: ۴۹۶) .
هايدگر براي بررسي عميق تر به دنبال بنياد پديدار حقيقت مي رود. در فلسفه يونان باستان حقيقي بودن حقيقت به معناي کشف کننده بودن وحجاب برداشتن بود. هايدگر يکي از کهنترين قطعات فلسفه يوناني که متعلق به هراکليتوس است را در اينجا شاهد مثال مي آورد. در اين قطعه هراکليتوس به صراحت به لوگوس مي پردازد . لوگوس به ناپوشيدگي يا آلثيا تعلق دارد . لذا ترجمه آلثيا به حقيقت يا تعريف مفهومي از آن ارائه دادن در حکم پوشيده داشتن آن چيزي است که يونانيان به صورت بديهي کاربرد لغوي واژه آلثيا قرار دادند . تعريف حقيقت به صورت مکشوفيت وکشف کنندگي صرفا تعريفي تحت الفظي نيست بلکه مبتني بر تحليل رفتارهاي دازاين است که برحسب معمول وابتدائا آنها را حقيقي مي ناميم . حقيقي بودن در مقام کشف کنندگي شيوه اي از شيوه هاي هستي دازاين است . از نظر هايدگر به معناي اوليه، اين دازاين است که حقيقي است. دازاين داراي بنيادهاي اگزيستانسيال هستي شناسانه کشف کنندگي است که به صورت اوليه ، پديدار حقيقت را نشان مي دهد .يک نحوه در جهان بودن دازاين کاشف بودن اوست، دازاين تنها موجودي است که عالم دارد مواجهه او خواه عملي باشد وخواه نظري در هر حال موجودات درون جهاني را از پرده برون مي اندازد. اين موجودات مکشوف مي شوند موجودات ديگر تنها در جهان قرار دارند ومانند دازاين حيث گشودگي ندارند (جمادي،۱۳۸۶،۴۹۹ ) .
گشوده بودن ويژگي بنيادين دازاين است . گشودگي از طريق دريافت موقعيت، فهم وگفتار بنيان مي گيرد و به نحوي هم سرآغاز وهم سرچشمه با در جهان بودن است وهمبسته با خود است . از طريق گشودگي دازاين است که مکشوفيت موجودات نيز هست بنابراين تنها با گشودگي دازاين است که سرآغازين ترين پديدار حقيقت حاصل مي شود. دازاين داراي حيث گشودگي است واز اين روآشکار مي کند (هايدگر:۱۳۸۶ : ۵۰۰) . دازاين همچنين داراي حيث پرتاب شدگي در جهان نيز هست . او در ميان امکانات پرتاب گشته است وبراساس فهم خود روي امکانات طرح مي اندازد وآنها را مي فهمد.در طرح افکني ، دازاين مي تواند خويشتن را براساس همين امکانات خودش درک کند وبفهمد. وقتي دازاين به چنين درک اصيلي از خودش نائل آيد ، در آن صورت حقيقت هست بودن را خواهيم داشت . در غير اين صورت دازاين ممکن است خودش را بر حسب عالم وبا مقولات عالم بفهمد که در اين حال دازاين پيشاپيش خود را از کف داده است.در چنين فهم غير اصيلي خويشتن دازاين در ناحقيقت خواهد بود (بيمل:۱۳۸۶ :۸۶ ). به نظر هايدگر آوردن لفظ آلثيا براي حقيقت در نزد يونانيان باستان بي علت نبوده است . آلفاي نفي بر سر لثيا به معناي از اختفا به در آمدن واز پنهاني به آشکارگي درآمدن است. الهه حقيقت که رهنماي پارمنيدس است ، دو راه يکي راه حقيقت يا مکشوف سازي و ديگري راه گمان پيش روي وي مي نهد . به تعبير هايدگرجز اين دلالت ندارد که دازاين هماره پيشاپيش در حقيقت وناحقيقت است . اينکه دازاين به کشف بپردازد حاکي ازآن است که اصيل ترين امکانات خود را انتخاب کند.شرط اگزيستانسيال هستي شناسانه اين است که در جهان بودن از طريق حقيقت وناحقيقت معين مي گرددکه در بنيان هستي دازاين پنهان است واز عوامل دلمشغولي است (جمادي،۱۳۸۶، ۵۰۴) . هستي دازاين که در قرب با موجودات ديگر به سر مي برد کشف کننده وپرده برانداز است . گفتار اساسا وذاتا به گشودگي دازاين تعلق دارد . دازاين خود را اظهار مي کند، خود را همچون هستي کشف کننده اي که رو به موجودات دارد اظهار مي کند وبدين سان با اظهار دوباره موجوداتي که در گزاره ها کشف شده اند خود را اظهار مي دارند. گزاره موجودات را از حيث چگونگي مکشوفيت آنها به عرصه ابلاغ ومشارکت وارد مي کند. دازاين دريافت کننده اين ابلاغ ومشارکت است.دازاين با گزاردن گزاره خود را وارد عرصه ابلاغ ومشارکت مي کند.دازاين با بيان گزاره آنچه از هستي براي او آشکار مي شود را به گوش ديگر دازاين ها مي رساند . البته مکشوفيتي که از طريق گزاره رخ مي دهد، مکشوفيتي صرفا شخصي نيست ولي نسبت گزاره با موجودي که به کشف آن مي پردازد يک نسبت پيش دستانه است . به نظر هايدگر رابطه مطابقت، تطابق پيش دستانه دو امر پيش دستي گزاره وشئ را نشان مي دهد در چنين نسبتي دو سر رابطه با هم متفاوت نيستند ومکشوفيت حقيقت خود به رابطه با پيش دستي ها تبديل مي شود (همان: ۵۰۷) .
پديدار اگزيستانسيال دازاين در مطابقت به رابطه اي پيش دستانه تبديل مي گردد وحقيقت از حقيقتي که مکشوف و رو به سوي موجودات است به حقيقت همچون مطابقت موجودات درون جهاني مبدل مي گردد. به نظر هايدگر حقيقت مبتني بر هستي دازاين گانه به اين معنا نيست که حقيقت سوبژکتيو باشد . مقام دازاين کشف کنندگي ومواجهه با خود موجودات است (همان:۵۱۱) .

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

دازاين مي تواند موجودات را آنگونه که در خود هستند کشف کند. استلزام هر موجود در گزاره به خاطر حيث کشف کنندگي دازاين است . حقيقت به نظر هايدگر پيش فرض ما نيست ، بلکه خود حقيقت اين امکان را از حيث هستي شناختي فراهم مي آورد که ما بتوانيم چيزي را از پيش فرض کنيم. از پيش فرض کردن يعني فهميدن حقيقت چون چيزي که به خاطر آن دازاين هست( همان : ۵۱۲).
دازاين موجودي است که توان بودن دارد يعني توان بودن در جهان را دارد . موجودات ديگر هم دورن جهان هستند ولي اين پيش فرضي را که دازاين داراست ندارند.در اين پيش فرض، حقيقت همچون گشودگي در نظر مي گيريم واين گشودگي به خاطر آن است که دازاين به اين جهان پرتاب گشته است ( همان، ۵۱۳) .
به نظر هايدگر وقتي که از دازاين به عنوان سوژه با تعابيري چون من محض وآگاهي به معناي کلي ياد کنيم واقع شدگي او در اين جهان را از ياد برده ايم. هستي حقيقت با دازاين هم سرچشمه است .هستي به خاطر آن قابل فهم است که دازاين داراي گشودگي است. حقيقت وهستي هم سرچشمه هستند. (همان، ۵۱۶).
چنانکه ملاحظه مي شود هيدگر در وجود وزمان حقيقت را در نسبت با وجود آدمي (دازاين) مورد بررسي وتحليل قرار مي دهد . حقيقت آشکارگي است ودازاين وجودي است باز وگشوده به سوي عالم وهستي ولذا موجودات بر او آشکار مي شوند . اما هايدگر در آثار بعدي خود مي کوشد به ذات خود حقيقت ونسبت آن با خود وجود تامل کند . رساله درباره ذات حقيقت که پس از وجود وزمان نوشته شده است از جمله آثار واسط بين هيدگر متقدم ومتاخر است .

دسته بندی : 22

پاسخ دهید