برخي از نابهنجاري هاي رواني سالها پيش شناخته شده اند. شواهد برجاي مانده از دوران پيش از تاريخ حاكي از آن است كه رفتارهاي نابهنجار بيشتر به ارواح شيطاني نسبت داده مي شد. شواهدي دال بر عمليات جن گيري وجود دارد همچنين جمجمه هايي با سوراخ هاي خاصي كشف شده اند. چنين برمي آيد كه اين سوراخ ها به منظور فراري دادن ارواح خبيثه ايجاد شده باشند، رويه اي كه امروزه ينز توسط بعضي از گروه ها به منظور دستيابي به هشياري عميق تر به كار مي رود و ترفين كردن ۲۲ (ايجاد سوراخ با مته روي جمجمه) نام دارد. با وجود اين، برخي پژوهشگران (ماهر ۲۳ و ماهر، ۱۹۸۵) معتقدند اين سوراخ ها به احتمال زياد ناشي از زخم هاي التيام يافته باشند، چرا كه بيشتر اين جمجمه ها متعلق به مردهاست و اين سوراخ در قسمت هاي متعددي از جمجمه قرار دارند. اين بدان معناست كه اين سوراخ ها تعمدي ايجاد نشده اند.
يونان باستان و توجيهات پزشكي
افلاطون، در قرن چهارم قبل از ميلاد بين جنون طبيعي ناشي از بيماري فيزيكي و جنوني كه موهبت الهي محسوب مي شد، تميز قائل شد. او اصرار داشت كه اختلال رواني بايد در خانواده درمان شود و بدليل پافشاري او بود كه معابدي به منزله ي آسايشگاه براي بيماران رواني درنظر گرفته شد.
بقراط، طبيب يوناني (كه اغلب به عنوان پدر طب نوين از او ياد مي شود)، پنج شكل از جنون را توصيف كرد (هيستري، صرع، اختلال رواني حاد با تب يا بدون تب، و اختلال رواني مزمن). از منظر او همه ي آنها از اختلالات طبي ريشه مي گرفتند و با استفاده از داروهاي تهوع آور يا ملين و ايجاد تغييراتي در برنامه ي غذايي درمان پذير بودند. هدف اين روشها كاهش مايعات بدن يا خلط ها بود كه به تصور بقراط عامل زمينه ساز اختلال رواني بودند. تصور بر اين بود كه افضافه شدن صفراي سياه موجب افسردگي (ماليخوليا)، اضافه شدن صفراي زرد موجب تحريك پذيري و اضطراب (صفراوي)، اضافه شدن بلغم سبب بي تفاوتي (بلغمي) واضافه شدن خون سبب تغيير خلق فرد (دموي) مي شود. بنابراين، برخي از طبقه بندي هاي مدرن اختلالات، به روشني در آن دوران نيز شناسايي شده بودند.
جالينوس، طبيب يوناني در قرن دوم ميلادي، در جريان تحقيقاتش به بررسي كالبدشناسي پرداخت. گفته مي شود نخستين كسي كه ابراز داشت رفتار نابهنجار ممكن است ريشه روانشناختي نيز داشته باشد، او بود (هالجين و ويتبرن ۲۴، ۱۹۹۳).
قرون وسطي و ديوشناسي
در قرون وسطي (۵۰۰-۱۵۰۰) اعتقاد بر وجود ديو اروپا را فرا گرفته بود و بار ديگر جنون با تسخير توسط ارواح شيطاني پيوند يافته بود. اين بدان معناست كه بازگشتي به عقايد قديمي تر در مورد ارواح شيطاني به وقوع پيوست، اما اين عقايد در بافت مسيحيت گنجانده شدند. احتمال اينكه افرادي كه ديوزده تشخيص داده مي شدند در معرض عمليات جن گيري قرار گيرند يا در آتش سوزانده شوند، بيشتر از اين بود كه مورد درمان طبي قرار گيرند. تفتيش عقايد ۲۵، سازماني بود كه توسط كليساي كاتوليك رم به منظور شناسايي و سركوب مرتدين (كسانيكه عقايدي مغاير با عقايد كليسا داشتند) بنيان نهاده شد. درسال ۱۴۸۴، سازمان تفتيش عقايد با انتشار كتاب “راهنماي شكارچيان جادوگر براي شناسايي جادوگرها” با جديت كارش را پي گيري كرد.اين كتاب از اولين كتاب هايي بود كه چاپ شد و بطور گسترده اي انتشار يافت. بنابر اظهار اسپانوس ۲۶ (۱۹۷۸)، به احتمال با حدود صدهزار نفر در بين سالهاي ۱۴۵۰-۱۶۰۰ به اين شيوه برخورد شد. به طور يقين شماري از اين افراد اختلال رواني نداشتند و بسيار از آنان به دليل بازي هاي سياسي و اقتصادي با استفاده از اين روش نابود شدند، اما به احتمال، بسياري به واقع از اين اختلال رنج مي بردند.
در همين دوره بود كه نخستين تلاش ها در زمينه ي فراهم آوردن مكان هايي امن براي اشخاص مبتلا به اختلالات رواني انجام گرفت. تا اين دوره، ديوانه ها ۲۷ (بطور كلي با اين عنوان از آنها ياد مي شد) يا توسط خانواده هايشان حمايت و نگهداري مي شدند يا اينكه از خانه رانده مي شدند تا به تنهايي زندگي خود را تأمين كنند. بيمارستان بثلم ۲۸ كه در سال ۱۴۰۳ براي ديوانگان تأسيس شد، نخستين بيمارستان از اين نوع در اروپا بود. در پي آن در سال ۱۴۰۸ بيمارستاني ديگر در اسپانيا گشايش يافت. در آمريكاي شمالي در سال ۱۶۳۹ و در فرانسه در سال ۱۶۵۷ نيز اقدام مشابهي انجام پذيرفت.
اين دو ديدگاه درخصوص جنون (به عنوان بيماري يا به عنوان تسخير شدن توسط ارواح شيطاني) در طول قرون همواره در جدال بودند. فقط در سالهاي اخير ديدگاه دوم توسط ديدگاه اخلاقي تري كه كمتر بر ديدگاه خشك مذهبي قرون وسطي متكي است، جايگزين شده است.
عصر خردگرايي و درمان مبتني بر اصول اخلاقي
در خلال اين دوره از تاريخ، باور بر اين بود كه دانش وعقلانيت كليد پيشرفت و ترقي بشر است. پس، اين دوره به عنوان عصر خردگرايي شناخته مي شود. درمان هاي جسماني مبني بر اصول علمي كه توسط پزشكان بكار برده مي شد، بتدريج جاي خود را باز كرد.
در اوايل سده ي هجدهم ديوانگي نوعي بيماري قلمداد مي شد و بدنبال تصويب قوانين خاصي در اواخر سده ي هفدهم، قرار براين شد كه ديوانگان در تيمارستان نگهداري شوند. اما به موازات افزايش جمعيت تيمارستان ها، استفاده از زنجير و ساير ابزارهاي مهاركننده بيشتر شد.
در اواخر سده هجدهم، با غلب شدن عصر خردگرايي، از تب و تاب مذهبي كاسته شده و نابسندگي درمانهاي جسماني نيز مشخص شده بود. چندين علت براي مورد دوم مطرح است: نخست بي اثر بودن درمان هاي جسماني مانند صندلي چرخان ثابت شده بود (اين صندلي وسيله اي بود كه بيماران را پس از نشاندن بر آن محكم مي بستند و آنگاه با سرعت مي چرخاندند تا جاييكه خون از گوش هايشان جاري مي شد). دومين دليل رسوايي بيمارستان بثلم در سال ۱۸۱۴ بود. در اين سال شايع شد كه بيماري به نام جيمز نوريس ۲۹ به مدت ۱۰ سال به دليل حمله به مراقبش با شرايط بدي به زنجير كشيده شده است (البته بنا بر معمول، روايت ديگري از اين ماجرا موجود است؛ اينكه نوريس بيمار بسيار خشني بود و هنگاميكه در بند بود، كتاب در اختيار داشت و حتي اجازه ي نگهداري از يك گربه ي دست آموز نيز به وي داده شده بود. با اين حال اين قضيه افكار عمومي را عليه استفاده از زنجير در تيمارستان ها برانگيخت؛ بويژه زمانيكه معلوم شد چنين اهمال هايي عادي و معمولي شده است).
سوم اينكه، درمان هاي پزشكي موجود در آن دوران از جمله حجامت و پالايش خون در خصوص جنون شاه جورج سوم (ذكر شده در نامه هاي مورخ ۱۷۸۸) با شكست مواجه شدند. بعدها معلوم شد كه بيماري شاه، پورفيري ۳۰ بوده كه يك بيماري ارثي است و موجب بروز درد در ناحيه شكم و گم گشتگي رواني مي شود. اين بيماري در آن زمان هنوز ناشناخته بود.
كنار گذاشتن رويكردهاي مذهبي و طبي در پرداختن به اختلال رواني، منجر به برخورد سومي با رفتار نابهنجار شد (رويكرد اخلاقي). گروهي معقدند كه اين رويكرد با فرنسيس ويليس ۳۱ كشيشي كه براي معالجه جورج سوم فراخوانده شده بود، آغاز شد. او بر استفاده از درمان هاي جسمي مانند تغذيه، ورزش، استفاده از مهاركننده هاي جسمي (مانند صندلي يا كت مهاركننده ۳۲) تأكيد داشت و درعين حال، موعظه هايي در مورد اصول اخلاقي براي آگاه كردن بيمار از خطاهايش را لازم مي ديد. اهميت اين رويكرد آن است كه براساس آن، ديگر به جنون به عنوان يك بيماري فيزيكي صرف يا ناشي از تسخير ارواح شيطاني نگريسته نمي شد. البته بعيد است كه بهره گيري از درمان هاي مختلف نمايانگر تغيير عقيده در مورد ريشه هاي اختلالات رواني باشد.
رويكرد اخلاقي توسط چياروگي ۳۳ در فلورانس ايتاليا در سال ۱۷۸۸ نيز مطرح شد. او همه ي محدوديت ها را در مورد بيماران كنار گذاشت و فعاليت هايي را براي سرگرم كردن آنان فراهم آورد. اين اقدام را مي توان سرآغاز كاردرماني۳۴ به شمار آورد. در بيمارستان بيكتر ۳۵ در پاريس نيز پوسين ۳۶ سرپرست بخش درمان ناپذيرها، در سال ۱۷۸۴ به همين نحو بيماران را از قيد زنجير رهانيده و كتك زدن بيماران را ممنوع كرده بود. او اين اصلاحات را به كمك فردي به نام پينل ۳۷ گسترش داد كه در سال ۱۷۹۳ به سمت پزشك منصوب شد (او اغلب به سبب اين پيشرفت ها صاحب نام و اعتبار شد.).
در انگلستان، كواكر ويليام تيوك ۳۸ (۱۷۳۲-۱۸۲۲) پناهگاه يورك را در سال ۱۷۹۶ افتتاح كرد كه با موفقيت فراواني روبرو شد. اين پناهگاه مبتني بر درمان اخلاقي بود، با تاكيد بر بازپروري بيماران، مهرباني، نظم و اشتغال. هيچ پزشكي در آنجا استخدام نشد و ساير ابزارهاي مهاركننده فقط در صورت ضرورت استفاده مي شد. پريچارد ۳۹ انگليسي در سال ۱۸۳۵ اصطلاح “ديوانگي اخلاقي” را ابداع كرد؛ اين اصطلاح در مورد افرادي به كار مي رفت كه به روشهاي قابل قبولي زندگي نمي كردند. گفته شده است (ميسن ۴۰، ۱۹۸۸) از اين اصطلاح بعدها به عنوان بهانه اي بي دردسر و راه گشا استفاد شد تا خويشاوندان ناخواسته را، به ويژه زمانيكه به آنان ارث مي رسيد، به زندان افكنند.
تعارض بين رويكردهاي اخلاقي و طبي، جايگزين درگيري قديمي تر بين رويكردهاي مذهبي و طبي شد، امروزه نيز مي توان اين تنوع را در مورد رويكردهاي درماني مختلف مشاهده كرد.
پيرو اين پيشرفت ها، در سال ۱۸۰۸ پارلمان در مورد مراقبت از ديوانگان قوانيني را به تصويب رساند، اما تا پيش از قانون ديوانگان ۴۱ در سال ۱۸۴۵، اجباري در مورد مهياكردن تيمارستان براي اين افراد وجود نداشت.اين مراكز بيشتر به مراقبت و نگهداري از بيماران مي پرداختند تا به زنجيركشيدن آنها. پيش از آن بسياري از بيماران رواني درصورتيكه قادر به مراقبت از خود نبودند، يا در زندان نگهداري شده يا روانه ي نوانخانه ها مي شدند. در آمريكا، دكتر بنجامين راش ۴۲ (۱۷۴۵-۱۸۱۳) زندگي اش را وقف بررسي مشكلات رواني كرد و دوروتي ديكس ۴۳ (۱۸۰۲-۱۸۸۷) به مبارزه و كوشش در راستاي فراهم كردن تسهيلات انساني خاص براي بيماران رواني پرداخت و از اين راه سرمايه كافي براي احداث ۳۲ بيمارستان رواني جمع آوري شد.
عصر جديد و بيماري رواني
در بين سالهاي ۱۸۶۰ تا ۱۹۰۰، ديدگاه طبي بار ديگر چيرگي يافت. نخستين كتاب روانپزشكي در سال ۱۸۸۵ توسط كرپلين ۴۴ انتشار يافت. وي رفتار نابهنجار را به عنوان جلوه اي از بيماري رواني، كه خود يك بيماري يا بدكنشي جسمي است و بنابراين بايد از راه ابزارهاي فيزيكي درمان شود، معرفي كرد. اما از آنجا كه روز به روز بر جمعيت بيماران در تيمارستان ها افزوده شده و جنون بيماري ناعلاج محسوب مي شد، اين خوش بيني مورد توجه زيادي قرار نگرفت.
فرويد ۴۵، يكي ديگر از پيشگامان در اين دوره نيز به همراه يك متخصص اعصاب به نام شاركو ۴۶ در پاريس، به بررسي هيستري پرداخت. هيپنوتيزم از زمانيكه نخستين بار توسط مسمر ۴۷ با عنوان مسمريسم مطرح شده بود به منزله ي يك روش درماني براي مشكلات رواني رايج بود. فرويد مدت كوتاهي از اين روش بهره جست، سپس آن را كنار گذاشت و روش خود را ابداع كرد. اين روش كه با عنوان روان تحليل گري شناخته مي شود و از پيشروان روان درماني هاي نوين بشمار مي آيد، اين ديدگاه را تقويت كرد كه بيماري رواني درمان پذير است و حتماً نبايد ريشه ي پزشكي داشته باشد.
پس از جنگ جهاني دوم (۱۹۳۹- ۱۹۴۵) جمعيت بيماران در بيمارستان ها با پيدايش درمان هاي دارويي رو به كاهش نهاد. داروهاي آرام بخش موجبات وقوع انقلاب بزرگي را در زمينه ي درمان و مراقبت از بيماران فراهم آورد. بيماران تحت درمان براي انجام فعاليت هاي روزانه به نحو بهتري مجهز بودند و بسياري از آنها توانايي زندگي در اجتماع را كسب كردند.
از دهه ي ۱۹۵۰ به بعد، با پيشرفت در حوزه ي روان پزشكي اجتماعي، بستري شدن در بيمارستان، روشي ناكارامد براي درمان اختلالات رواني تلقي شد.سازماني جهاني بهداشت عنوان “اختلال رواني” را بجاي اصطلاح “بيماري رواني” اتخاذ كرد كه بر اين تحقيقت تأكيد مي كند كه اساس جسماني براي بسياري از شرايط موجود يافت نشده است. در پي اين اقدام سازمان جهاني بهداشت و الزام مسئولان محلي بنا بر قانون سلامت رواني ۴۸ در سال ۱۹۵۹ و قانون مراقبت از بيماران رواني و سالمندان در سال ۱۹۹۰ به فراهم آوردن خدمات اجتماعي بيشتر براي اين بيماران، اكنون بسياري از بيمارستان هاي رواني تعطيل شده اند.
هالجين و ويتبرن (۱۹۹۳) سه تبيين متفاوت براي رفتارهاي نابهنجار شناسايي كرده اند:
اسطوره اي، علمي و بشردوستانه. اين مورد با ديدگاه هاي مذهبي، طبي و اخلاقي كه پيشتر مطرح شدند، برابرند. ديدگاه اسطوره اي، اختلال هاي رفتاري را ناشي از تسخير شدن توسط ارواح شيطاني مي داند؛ ديدگاه علمي آن را به عوامل زيستي مانند ژن هاي معيوب يا بيماري مغزي، يا عوامل روان شناختي مانند يادگيري يا فشار رواني نسبت مي دهد؛ و در نهايت ديدگاه بشردوستانه آنرا به شرايط اجتماعي نسبت مي دهد. بطور كلي، درمان هاي پزشكي يا اخلاقي/ مذهبي به ترتيب رويكردهاي جسماني و رواني (روان شناختي) را ترسيم مي كنند.
مسئله جالب توجه، تشابه در روش هاي درمان اختلال هاي رواني در طول زمان است. اگرچه اين رويكردها مطابق با ارزش هاي اجتماعي غالب (براي مثال مذهبي يا اخلاقي) بار ديگر قالب بندي شدند، ولي كماكان در طول قرون تقريباً يكسان باقي مانده اند.
اگرچه هدف ما بحث مفصل در مورد تبيين رفتار نابهنجار نيست، ولي درك تفاوت ها و شباهت ها در نحوه ي واكنش عمومي جامعه و متخصصان سلامت رواني به رفتار نابهنجار اهميت دارد.اين اهميت در تلاش براي تعريف و طبقه بندي و در الگوهاي مختلف مورد استفاده در درك رفتار نابهنجار آشكار شده است. سرانجام، بخش اعظم آنچه در مورد تاريخچه ي اختلالات رواني نوشته شده است، براين واقعيت تمركز دارد كه جوامع در درمان كسانيكه برچسب نابهنجار داشتند، باهم متفاوت بودند. مسئله ي ديگري كه پرداختن به آن بسي مشكل تر است، اين است كه آيا هيچ تغيير واقعي در طبيعت رفتارهايي كه لقب نابهنجار گرفته اند در طول دوران اتفاق افتاده است. براي مثال آيا همان افراديكه در دوران پيش از تاريخ نابهنجار قلمداد مي شدند، امروزه نيز چنين تلقي مي شوند؟
۱-۲ملاك هاي تعريف نابهنجاري
همانطور كه پيشتر اشاره شد هر بحثي در اين زمينه، به وجود تعريف مورد توافق از آنچه رفتار نابهنجار تلقي مي شود، بستگي دارد. چنين تعريفي بايد به نحو احسن قادر به پوشش تمام رفتارهايي باشد كه بطور كلي در مورد نابهنجار بودنشان توافق وجود دارد؛ بايد رفتارهاي بهنجار را شامل نشود و پايه اي براي سنجش عيني رفتار فراهم آورد. همچنين بايد در مورد همه ي افراد صرفنظر از فرهنگشان صادق باشد.
چشم اندازهاي تاريخي رفتار غيرعادي
۱٫ يكي از قديمي ترين نظريات درباره ي رفتار غيرانطباقي آن را به نيروهاي جادويي ماوراء الطبيعي نسبت مي دهد. در جوامعي كه چنين باورهايي را مي پذيرند درمان عموماً عبارت است از بيرون كشيدن ارواح شرور توسط جادوگر يا طبيب از درون فرد.
۲٫ تبيين رفتار غيرانطباقي، به واسطه نقايص عضوي كه نه همه بدن بلكه تنها يك عضو خاص را گرفتار كند نيز فراهم آمده است. سوراخ كردن جمجمه، روش درماني بسيار كهني كه ظاهراً متضمن رهايي ارواح شرور از طريق ايجاد سوراخي در جمجمه بود، بر رويكرد عضوي نسبت به رفتار مرضي استوار است.
۳٫ سومين رويكرد عمومي نسبت به رفتار غيرعادي ديدگاه روانشناختي است. برطبق اين نقطه نظر، آشفتگي هاي رفتاري معمول نارسايي هايي در طرز تفكر، احساس يا ادراكات فرد از دنيا بشمار مي آيد.
۴٫ در يونان باستان در طول قرن نهم قبل از ميلاد، درمان در معبد اسكلوپيوز يا الهه سلامت، انجام مي گرفت. بقراط اهميت مغز را در تبيين رفتار غيرعادي دريافت و درمان مبتني بر استراحت، استحمام، و رژيم غذايي را توسعه بخشيد. حركت بسوي توجيهات منطقي در تبيين رفتار را سقراط، افلاطون و ارسطو تقويت كردند. سقراط خرد را سنگ زيربناي زندگي مطلوب مي دانست. افلاطون نقطه نظر ارگانيسمي ۴۹ را گسترش بخشيد كه طبق آن رفتار جلوه اي است از تماميت فرايندهاي روانشناختي شخص. او رفتار پريشان را برخاسته از تعارضات دروني بين هيجان و عقل بشمار آورد. ارسطو هيجانات را تحليل نمود و راجع به ماهيت هشياري مطالب مفصلي نوشت.
۵٫ طي قرون وسطي مواردي بسيار از روشهاي درماني تكان دهنده براي بيماري هاي رواني و همينطور نگرش هاي انساني نسبت به افراد پريشان وجود دارد. عقايد خرافي راجع به شياطين و اجنه تحت حمايت كليساي كاتوليك قوت گرفتند، اما درعين حال انديشه بخشش و ترحم مسيح وار، مشوق درمان انساني تر بيماري رواني نيز بود. در اين دوران “اعترافات” آگوستين قديس بصورت نخستين نمونه از ابزارهاي روانشناختي نوين مثل درون نگري و خودكاوي عمل مي كند. پاراسلوس و جان هوارت بر باورهاي خرافي تاختند و بعضي دولت ها روشهاي نسبتاً پيشرفته اي براي درمان بيماران رواني در پيش گرفتند. با اين همه، پرفروش ترين كتاب آن زمان كتاب مالئوس مالفيكارم (پتك جادوگران)، رساله اي بود درباره ي پديده شيطاني.

۶٫ اگرچه رنسانس دوران افزايش انسان گرايي و تتبع در بسياري زمينه هاست، با اين حال دوره ي تغيير عمده در نگرش مردم نسبت به رفتار غيرانطباقي نيست. با اين همه يوهان وير در كتاب فريب شياطين مردم را به جداسازي روانشناسي مرضي از علوم الهي فرا مي خواند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

۷٫ قرن هفدهم (عصر خرد) و قرن هجدهم (دوران روشنگري)، استدلال و روش، علمي، سرانجام بر خرافه گرايي به عنوان طرق ابتدايي شناخت رفتار انسان فائق آمد. باروخ اسپينوزا فرايندهاي روانشناختي دروني را به همان اندازه كه فرايندهاي طبيعي قابل مشاهده مستقيم اند داراي ارزش بررسي علمي دانست. در همين زمان اعتقاد به اين كه روان رنجوري معلول نواقص جسماني است كماكان پابرجا بود و همين امر به نظريه ي فرانس آنتوان مسمر در مورد مغناطيس حيواني و نهايتاً كاربرد هيپنوتيزم در درمان مشكلات روانشناختي منجر گشت.

دسته بندی : 22

پاسخ دهید