پيشينه تحقيق
در مورد بحث عراق بطور كلي كارهاي نسبتا زيادي در ايران انجام شده و منتشر گرديده است، اما پرداختن به وضعيت جامعه شناختي و انسان شناختي عراق، در اين تحقيقات، كمتر مورد توجه قرار گرفته است. اصولا تحقيقات به عمل آمده در مورد عراق به بررسي وضعيت سياسي عراق با تكيه بر نظريات موجود در حيطه روابط بين‏المللي پرداخته‏اند و بنابراين از كمبود ديدگاه‏هاي رايج در علوم اجتماعي در رنج است. نمونه بارز اين تحقيقات را مي‏توان در كتاب عراق، ساختارها و فرايندگرايش‏هاي سياسي، نوشته سيد حسين سيف‏زاده ملاحظه نمود.
درحيطه تحليل گفتمان جنبشي شيعي عراق، به استثناي كتاب دكتر عادل اديب و سيد حسين موسوي بنام “حزب‏الدعده اسلامي عراقي” (پيشينه تاريخي و انديشه‏ سياسي) كه آن نيز آنچنان كه از نامش پيداست از وجود نواقصي در رنج است، تقريبا مي‏توان گفت هيچ كاري در زبان فارسي انجام نشده است، كه اين خود لزوم پرداختن به موضوع مذكور با رويكردهاي نوين علوم اجتماعي، را آشكار مي‏سازد.

مشکلات تحقيق
کم اهميت جلوه دادن جنبش شيعي عراق و بازنمايي غلط اين انديشه در پژوهش هاي ساليان دراز،مطالعه اين جنبش رابا مشکلاتي مواجه کرده است.نمود انديشه فوق را مي توان در تعداد کم تحقيقات و پژوهش ها در حيطه اين موضوع مشاهده کرد.
در نگاهي گذرا به موضوع پژوهش هاي به عمل آمده در مورد انديشه هاي مبارزاتي و گفتمان جنبش شيعي عراق،بايستي خاطر نشان کرد که اين پژوهش ها عمدتاً از کمبود منابع عربي و خارجي رنج برده است.مثلاً در مورد منابع عربي بايستي اشاره کرد که تا پيش از ماه آگوست ۱۹۹۰ پرداختن به حزب الدعوة به طور خاص تقريباً ناممکن بود،چراکه رژيم عراق تا تاريخ ياد شده روابط بسيار نيرومندي با رژيم هاي عرب داشت.اين روابط موجب مي شد پژوهشگران در معرض بازجويي هاي قانوني وسياسي قرار گيرند.در نتيجه نوشتن درباره نيروهاي اپوزيسيون در آن زمان يک ماجراجويي غيرقابل پيش بيني تلقي مي گرديد.دراثر اين وضعيت بود که به ندرت برخي از تحقيقات محدود در مورد تاريخ و انديشه هاي حزب الدعوه در جهان عرب صورت پذيرفت.علاوه بر اين،منابع خارجي درباره اين حزب بسيار محدود است.عليرغم استثناي دولت ايران از مسأله فوق اما در مورد منابع فارسي نيز مي توان گفت تا کنون کار مدون بسيار قوي و همه جانبه نگر در مورد جنبش شيعي عراق صورت نپذيرفته است.کارهاي صورت پذيرفته در اين مورد،در قالب مقالاتي چند در نشريه ها بوده است.تنها کار انجام شده در مورد الدعوه به زبان فارسي،کار دکتر عادل اديب و سيد حسين موسوي تحت عنوان حزب الدعوه اسلامي عراق (پيشينه تاريخي و انديشه سياسي) نيز همچنانکه در عنوان فرعي کتاب آورده شده است،بخش کوچکي از کار در اين مورد را در بر مي گيرد.
علاوه بر اين ها سختي دسترسي به شخصيت هاي مؤثر در جنبش شيعي معاصر عراق را مي توان دشواري ديگر تحقيق حاضر دانست.

چهارچوب نظري
چهارچوب نظري اين رساله از ترکيب نظريه “بابي سعيد” در مورد گفتمان اسلامگرايي معاصر و نظريه “فوکو” در باب قدرت و مقاومت به دست مي آيد.
بابي سعيد در کتاب “هراس بنيادين” (اروپا مداري و ظهور اسلام گرايي )به ظهور اسلامگرايي در کشورهاي جهان سومي خاورميانه مي پردازد و سعي در تبيين تاريخي علت ظهور مجدد اسلام به عنوان يک سيستم سياسي-اجتماعي در جوامع معاصر دارد.از نظر وي اسلامگرا کسي است که هويت اسلامي خود را در مرکز عمل سياسي خود قرار مي دهد.به عبارت ديگر،اسلام گرايان کساني هستند که براي تفکر در مورد سرنوشت سياسي خويش از تعابير اسلامي استفاده مي کنند و آينده و حال فعلي سياسي خود را در اسلام مي بينند.
اسلامگرايي يک گفتمان سياسي است که تلاش مي کند اسلام را در مرکز نظم سياسي خويش قرار دهد و شامل طيفي از رويدادها از پيدايش يک ذهنيت اسلامي گرفته تا تلاشي تمام عيار براي بازسازي جامعه مطابق با اصول اسلامي را در بر مي گيرد.
در نظريه گفتمان “لاکلا و موفه” مفهوم “مفصل بندي” نقش مهمي را ايفا مي کند.مفصل بندي به اين نکته اشاره دارد که عناصر متفاوت و حتي جدا از هم وقتي در کنار يکديگر در قالب يک گفتمان گرد مي آيند،هويت نويني را کسب مي کنند.مفصل بندي به گرد آوري عناصر مختلف و ترکيب آنها در هويتي نو اشاره دارد (هوارث،۱۳۷۷:۱۶۳)
نکته ديگر در نظريه فوق مسئله تثبيت معنا در درون يک گفتمان است که از طريق طرد ديگر معاني احتمالي آن نشانه صورت مي پذيرد.از اين رو يک گفتمان باعث تقليل معاني احتمالي مي شود.
در نظريه لاکلا و موفه،امور اجتماعي و سياسي همگستره باامور گفتماني اند و همواره در يک جامعه چند گفتمان وجود دارد که هريک داراي مفصل بندي خاص خود و مفاهيم ثابت حوزه خود هستند.از اين رو تمامي پديده هاي سياسي و اجتماعي،گفتماني اند.چراکه فقط در فضايي گفتماني قابل فهم و درک هستند.در واقع منظور از گفتمان فضايي است که در آن انسانها دنياي پيرامون خود را مي فهمند و بر اساس آن فهم گفتماني اعمال و رفتار فردي و اجتماعي شان شکل پذيرفته و قابل درک مي شود.
سعيد از مفهوم اسلام به عنوان نقطه مرکزي و تثبيت کننده معنا در گفتمان اسلامگرايي نام مي برد و تصريح مي کند که اسلام به همه عناصر موجود در گفتمان معنا مي بخشد.وي تصريح مي کند که در يک کل معنايي تاميت يافته،به چندين نقطه مرکزي بر مي خوريم که همگي در راستاي ساختن زنجيره هايي از معنا فعاليت مي کنند اما در ميان آنها يک دال ويژه (دال برتر) پيدا مي کنيم که در سطح کلان فعاليت مي کند.يعني از حوزه هاي معنايي گذشته و حال يک تاميت واحد مي سازد.دال برتر دالي است که ديگر دال ها به او رجوع مي کنند و در سايه آن وحدت وانسجام مي يابند و هويت خود را از او کسب مي کنند.دال برتر تنها نقطه اقتدار نماديني است که انسجام مجموعه کلي را تضمين و ثبات مي بخشد.
از اين رو نظريه سعيد در مورد دال برتر در حوزه گفتمان،به مفهوم مفصل بندي و تثبيت معنا در لاکلا و موفه شباهت بسيار دارد.چراکه هر دو گفتمان را مجموعه اي از عناصر فرض مي کنند که در آن يک نقطه مشخص و خاص نقش کليدي بازي مي کند.
لذا سعيد در نظريه خود به اين نتيجه گيري نائل مي شود که اسلام گرايي طرحي است که مي خواهد اسلام را از نقطه مرکزي درون گفتمان هاي اجتماعات مسلمين به دال برتر تبديل کند.طرح اسلامگرايي اساساً مصمم است که از اسلام،دال برتر نظم سياسي بسازد.(سعيد،۵۷-۴۸ :۱۳۷۹)
رساله حاضر از اين جهت مي تواند به چهارچوب نظري سعيد نزديک شود که اولاً مي کوشد تا از گفتمان اسلام گرايي بطور کلي و مفهوم تشيع در اين گفتمان در عراق تبيين کلي به دست داده و ثانياً مي کوشد تا گفتمان تشيع را به عنوان دال برتر گفتمان مقاومت در ميان ساير گفتمان هاي موجود در عراق در قرن بيستم يعني گفتمان هاي چپ،ناسيوناليستي و کرد مطرح سازد.
فهم نسبت ميان قدرت و مقاومت در مفهوم فوکويي آن بخش دوم چهارچوب نظري رساله حاضر را تشکيل مي دهد تا از رهگذر رهيافتي ترکيبي با نظريه سعيد به تحليل گفتمان هاي موجود در عراق در حيطه قدرت و مقاومت و تبيين گفتمان شيعي برسيم.
به طور کلي سه تلقي عمده از قدرت را مطرح کرده اند که در نظريات متأخر از “چهره چهارم” آن نيز سخن رانده شده است.(تاجيک،۱۳۸۳:۷۶)
نخستين تلقي را مي توان تلقي مکانيکي و طبيعي قدرت دانست که از زمان هابز تا کنون مطرح است.مفهوم قدرت در نظر “هابز”، به معناي توانايي تأثير گذاري يک اعمال کننده در رفتار يک فرد زيردست است که البته از پذيرش آن خودداري مي کند.اين تلقي در نزد “ماکس وبر” نيز مطرح است.وي به تلقي صوري از قدرت باور داشت.در نزد وي قدرت عبارت است از فرصتي که در چهارچوب رابطه اجتماعي وجود دارد و به فرد اين امکان را مي دهد تا قطع نظر از مبنايي که فرصت مذکور بر آن استوار است،اراده اش را حتي به رغم مقاومت ديگران بر آنها تحميل کند.(وبر،۱۳۸۱:۱۳۹)
اين تلقي از قدرت،در حيطه تصميم گيري معنا مي يابد اما در برداشت دوم از قدرت،برداشت قبلي يعني قدرت به مثابه توانايي تأثيرگذاري بر محتواي تصميمات زير سؤال مي رود.”باکراک و باراتز” در مقاله ” دو چهره قدرت “،”عدم تصميم گيري” را چهره دوم قدرت فرض مي کند.آنها به اين اصل باور دارند که قدرت در روند تصميم گيري انعکاس مي يابد.اما معتقدند که تا اندازه اي که شخصي يا گروهي – آگاهانه يا نا آگاهانه – بر سر راه بيان عمومي تضادهاي سياسي موانعي را ايجاد مي کند يا آنها را تقويت مي کند،آن شخص يا گروه داراي قدرت است.
از نظر آنها در حالي که رهيافت قدرت به مثابه تصميم گيري مستلزم توجه به مشارکت فعال گروهها در روند تصميم گيري است،عدم تصميم گيري،اهميت سازمان سياسي را در محدود کردن مشارکت گروههاي معين و محدوديت بيان عقايد خاص نشان مي دهد.رهيافت دوم از قدرت نيازمند فهميدن پويايي هاي عدم تصميم گيري است.(هيندس،۵-۲ :۱۳۸۰)
تلقي سوم از قدرت به وجه توطئه آميز آن توجه دارد.اين تلقي را “لوکس” مطرح مي کند.در اينجا توانايي دستکاري در رفتار انسان از راه ايجاد نيازها مطرح مي شود.
توانايي يک شخص يا گروه بر شخص يا گروه ديگر،نه با واداشتن شخص يا گروه مفعول و انجام عملي که خودش آنطور عمل نمي کرد،بلکه به قول لوکس با تأثير گذاشتن،شکل دادن يا تعيين خواسته هاي وي همراه است.(لوکس،۲۹-۱۵ :۱۳۷۵)
در واقع اين تلقي بيشتر به ديدگاه مکتب فرانکفورت در مورد نقش رسانه هاي مدرن در زندگي انسان و مباحث “گرامشي” در ذيل مفهوم “هژموني” نزديک است.
“هربرت مارکوزه” در کتاب “انسان تک ساحتي” (۱۹۶۴) از توتاليتر بودن جوامع پيشرفته صنعتي بحث مي کند.جوامع پيشرفته صنعتي بر خلاف جوامع توتاليتر پيشين مانند آلمان نازي و روسيه سوسياليستي که شهروندان خود را از راه ترور و وحشي گري آشکار سرکوب مي کردند،شهروندان را از راه دستکاري مؤثر بر نيازها،که تکنولوژي جديد امکان آن را فراهم کرده است،کنترل مي کنند.اين وضعيت چيزي را به وجود آورده است که مارکوزه آن را ” آزاد نبودن آسوده و آرام،صاف و ساده،عقلاني و دموکراتيک” ناميد.لوکس از اين مسئله تحت عنوان نگرش راديکال قدرت نام مي برد.
فوکو از جمله شاخص ترين نظريه پردازاني است که در مورد قدرت نظريه پردازي کرده است.ديدگاه فوکو در مورد قدرت پس از انتشار مطالعاتش در زمينه ” انضباط و تنبيه” و جلد اول “تاريخ جنسيت” تغيير مي يابد.او در آثار نخستين خود تمايز روشني ميان قدرت و سلطه قائل نيست اما در مباحث اخير خود از “تکنولوژي هاي حکومتي” سخن به ميان مي آورد که مابين ” بازي هاي قدرت و حالات سلطه ” قرار مي گيرند.(هيندس،۱۳۸۰:۲۳)
در مطالعات فوکويي عموماً اين تلقي فوکو از قدرت مورد توجه قرار مي گيرد.فوکو حکومت را در کلي ترين معناي آن يعني در الگويي از اعمال قدرت دنبال مي کند که با ” هدايت رفتار” سر و کار دارد.(همان،۲۴)
فوکو بر اين باور است که قدرت در همه جا پراکنده است و به صورت شبکه اي سيال در بخش هاي مختلف جامعه پخش گرديده است.از ديدگاه وي قدرت همه چيز است و هيچ امري خارج از شمول قدرت وجود ندارد.او برخلاف تلقي وبر از قدرت آن را مقوله اي “از بالا” نمي داند.او قدرت را شيوه اي مي داند که در آن “برخي اعمال ، اعمال ديگر را تغيير مي دهند.” از نظر وي چيزي به نام قدرت في نفسه به شکل متمرکز وجود ندارد.(رضايي،۱۳۸۴:۸۳)
از نظر فوکو قدرت يک وضع استراتژيک پيچيده در جامعه اي معين است و اين چهره از قدرت حتي با ضد خود نيز پيوند و ارتباطي وثيق برقرار مي کند.به عبارت ديگر “قدرت” هميشه همراه با “مقاومت” است.
در شبکه معنايي فوکو نقاط مقاومت در سراسر جامعه وجود دارند و مقاومت هاي مورد تحليل وي داراي تيپولوژي هاي متفاوتي هستند:آماده براي مصالحه اما در ضمن وحشي،خشن،کاستي ناپذير و قرباني طلب.مقاومت ها در زمان و مکان پخش هستند و هيچگاه گسست هاي ريشه اي و تقسيم هاي دقيق ايجاد نمي کنند.(تاجيک،۱۳۸۳:۸۱)
همه افراد جامعه در شبکه اي از قدرت گرفتارند.افراد مالک يا کارگزار قدرت نيستند بلکه مجري آن هستند.حقايق و خواسته ها همه از قدرت ناشي مي شوند و فرد هم محصول قدرت و هم وسيله اي براي تشخيص و تبلور آن است.از نظر وي براي شناخت قدرت بايستي از سطح خرد فراتر رفت و به شناسايي مکانيسم ها و تکنيک هاي قدرت پرداخت.
فوکو معتقد است که قدرت براي اجراي خود نيازمند مقاومت است و از طريق ظهور نقاط مقاومت است که قدرت در سراسر حوزه اجتماعي انتشار مي يابد.مقاومت البته قدرت را مختل نيز مي کند.مقاومت يکي از عناصر عملکرد قدرت و هم يکي از عوامل بي نظمي دائمي آن است .(دريفوس و رابينو،۱۳۷۶:۲۶)
از نظر فوکو در جايي که امکان مقاومت وجود ندارد روابط قدرت نيز نمي تواند وجود داشته باشد.وي مناسبات قدرت را همواره پيچيده و مزورانه فرض مي کند و به بررسي شکاف هاي ايجاد شده در نتيجه مقاومت در استراتژي قدرت مي پردازد.از طريق همين شکاف هاست که قدرت شناخته مي شود و قدرت از طريق اعمال خود،خود را مي شناساند.
همچنانکه شکل اعمال قدرت در هر جامعه در دوره هاي تاريخي متفاوت است،ما نيز با اشکال متفاوت مقاومت روبروييم.
در تحليل فوکو از رابطه ميان سوژه و قدرت اشاره زيادي به مفهوم مقاومت مي گردد.سوژه از نظر وي به لحاظ گفتماني اين امکان را مي يابد که در برابر گفتمان قدرت مقاومت کند، در حالي که مقاوت همراه هميشگي قدرت است.يعني هر کجا که قدرتي ملاحظه شود،مقاومت نيز در آنجا وجود دارد.(رضايي،۱۳۸۴:۸۲)

نتيجه:
وجود گفتمان هاي مختلف در جامعه که هرکدام داراي مفصل بندي و مفاهيم ثابت و غير ثابت خاص خود هستند و درک اعمال فردي و اجتماعي کنشگران از خلال گفتمان هاي مختلف در نظريه لاکلا و موفه و همچنين تلاش سعيد در تبيين ظهور مجدد پديده اسلامگرايي به عنوان دال برتر گفتمان سياسي مسلمانان در عصر حاضر،در کنار نظريه فوکو در باب همزيستي قدرت و مقاومت و اينکه امکان مقاومت هميشه در هر نوع روابط قدرتي مفروض است (چراکه اين دو مفهوم با يکديگر معنا مي يابند)،چهارچوب نظري اين رساله را در تبيين گفتمان هاي قدرت و مقاومت در عراق در دوره هاي تاريخي مختلف و بررسي گفتمان جنبش شيعي به عنوان يک گفتمان مقاومت ثابت که خود را در مقابل همه گفتمان هاي قدرت بازسازي کرده و بر اساس اراده معطوف به قدرت ،دست به مقاومت و ايجاد استراتژي و تاکتيک هاي خاص در اين حيطه زده است،فراهم مي سازد.

روش شناسي
بررسي اجمالي الگوهاي مطالعات تاريخي
مطالعه ما يك مطالعه مردم شناختي با رويكرد تاريخي، با زمينة اجتماعي – سياسي، فرهنگي و ديني است كه در طول قرن بيستم استمرار مي يابد و به زمان حاضر مي‌رسد.از اينرو بايستي با الگوهاي مطالعات تاريخي به اين موضوع پرداخت. الگوهايي كه معمولاً در اينگونه موارد از آنها استفاده مي‌شود، هر كدام مي‌تواند جايي در اين مطالعه داشته باشد. الگوهايي چون مطالعات “شخصيت محوري”، “واقعه محوري”، سال محوري و … كه هر كدام در بر گيرنده محاسن و معايبي هستند.در رويكرد شخصيت محور، سعي در مراجعه به شخصيت‌هاي مطرح و صاحبنظران هر دوره تاريخي مي‌شود، تا با استفاده از نظريات آنان، به تبيين شرايط اجتماعي زمانشان پرداخت. رويكرد واقعه محور به مطالعه مهمترين وقايع اتفاق افتاده در تاريخ مي‌پردازد و رويكرد سال محور نيز به تفكيك سالها يا دسته بندي آنها پرداخته و به مطالعه شرايط اجتماعي از خلال آنها مي‌پردازد.
اگر چه هر كدام از الگوهاي ياد شده به مطالعه برش‌هايي از تاريخ مي‌پردازند، اما داراي معايبي نيز مي‌باشند.
رويكرد شخصيت محور، اگر چه به مطالعه نمادهايي از تفكر يك زمان معين مي‌پردازد، اما كنش تاريخي يك دوره، لزوماً با تعيين اصول فكري يك شخص معين تعريف و تبيين نمي‌گردد. علاوه بر آن، در هر برهه از تاريخ، ممكن است چندين شخصيت، با نظرات متفاوت و مختلف وجود داشته باشند كه هر كدام بخشي از تاريخ را تشكيل دهند.
مطالعات با رويكرد “واقعه محور” نيز، صرفاً به نقاط عطف تاريخي و حوادث بزرگ توجه نشان داده و به ديگر وقايع تاريخي اهميتي داده نمي‌شود، بعلاوه اين روش مشخص نمي‌سازد كه حوادث و وقايع ما بين دو نقطة عطف تاريخي را چگونه بايستي مطالعه كرد.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

رويكرد سال محور نيز، اگر چه با ديد ريز و خردي كه دارد، مي‌توان بوسيله آن تك تك جزئيات را تحليل نمود و آنها را در كنار هم قرار داده و به تصوير كلي برسيم، اما از آنجا كه اين رويكرد، تنها به مسائل خرد مي‌پردازد، امكان تفكر كلان نگر را سلب نموده و اجازه رسيدن به نقطه نظر كلي را به ما نمي‌دهد تا بتوانيم با تأمل در فرايندهاي كلاني كه جامعه را به پيش مي‌برند، به تحليل واقعي دست يازيم.
با توجه به روش‌هاي ياد شده و معايب آنان، بنظر مي‌رسد اگر چه توجه به روش‌هاي فوق را مي‌توان در موارد خاص در مطالعات تاريخي گنجانيد، اما بايستي به روشي دست يازيد تا بتوان توسط آن به مطالعه همه جانبه و دقيق تاريخ رسيد، و اين روش، روش “تحليل گفتمان” يا “گفتمان كاوي” است.
در تحليل گفتماني، فعاليت‌ها و پديده‌ها؛ هنگامي قابل توجه و درك مي‌شوند كه در كنار مجموعه‌اي از عوامل ديگر، و در قالب‌هاي خاص گفتماني در برهه‌هاي زماني قرار مي‌گيرند و از اين رو معناي اجتماعي كلمات، گفتارها، اعمال و نهادها با توجه به بافت كلي‌اي ترسيم مي‌گردد كه خود اين اعمال جزئي از آن بافت محسوب مي‌گردند. و از اين رو هر عمل را بايستي با توجه به گفتمان خاص آن عمل كه در آن جاري است، شناخت و تحليل نمود.
از سوي ديگر، جامعه هميشه صحنه كشمكش و مبارزه گفتمان‌هاي مختلف است كه اين گفتمان‌ها با ساخت معنايي و جهان‌ذهني و به عينيت در آوردن آن سبب ساختن يك “ديگري” مي‌گردند و از اين طريق به مباحث هويتي دامن مي‌زنند.
در بررسي‌هاي تاريخي و تحليل متون تاريخي، با شيوه تحليل گفتماني، هم شناخت جريانات و فرايند‌ها مد نظر بوده و هم به سطوح خرد و جريانهاي روزمره توجه مي‌شود و از اين منظر، مي‌توان ابعاد مختلف يك پديده اجتماعي را بررسي كرد. از اين رو در اين روش تلاش مي‌شود تا گفتمان‌هاي مختلف در جامعه شناسايي گردد تا نشان داده شود كه گفتمان‌هاي مختلف، و گاه متضاد چه فضاي گفتماني را فراهم كرده‌اند تا متن تاريخي بتواند در آن شكل گرفته و عرضه گردد.اين فضاي گفتماني مي‌تواند به گونه‌اي ترسيم گردد كه همه صداها را در يك برهه از تاريخ در بر گيرد و نقش آنها را در بافت گفتماني معين سازد.
آنچه در اين روش، بسيار مهم و سودمند است، اين است كه تحليل گفتمان امكان شناسايي جريانهاي مختلف را فراهم آورده و ما را قادر مي‌سازد تا به فهم و درك بيشتر و بهتر فرايندهاي تاثيرگذار برسيم، هر چند آن فرايندها و جريانات در اقليت بسر برند.

گفتمان چيست؟
گفتمان را در نظريه فرهنگي مدرن و پست ‌مدرن، دال بر وجود پيكره يا مجموعه‌اي از گزاره‌ها و فضاياي منسجم و بهم پيوسته‌اي دانسته‌اند كه با تعريف و مشخص ساختن يك موضوع، شيء و يا محمول و با ايجاد مفاهيمي براي تحليل آن موضوع يا محمول، ارزيابي دقيقي از واقعيت ارائه مي‌دهد. (نوذري ۲۲: ۱۳۸۰)

از مردم شناسي تا گفتمان كاوي
گفتمان كاوي معاصر، راهي طولاني را پيموده است: از مطالعات اوليه زبان شناختي، در زمينه ضمائر و انسجام معنايي و اولين مشاهدات درباره نوبت گيري در مكالمه گرفته تا مطالعات اوليه مردم شناختي درباره شيوه سخن گفتن در فرهنگ گوناگون.
گفتمان كاوي نه تنها به يك فعاليت چند رشته‌اي گسترده تبديل شده است، كه حداقل نيم دو جين رشته‌هاي علمي گوناگون را در بر مي‌گيرد و در چندين حوزه به نوعي پيچيدگي نسبي نيز دست يافته است. وسعت اين امر به حدي بوده است كه موجب تخصصي شدن غير قابل اجتناب شده و باعث شده ديگر تضميني براي فهم متفابل وجود نداشته باشد. اين در حالي است كه طبيعت ميان رشته‌اي آن و ابتكار و نوسازي مداوم در مرزهاي قلمرو امروزين دانش، اين رشته را تضمين مي‌كند.
اگر چه مطالعات مردم شناسي در دهه‌هاي گذشته، در اوايل دهه ۶۰، انديشه رشته جديد، روشن و نظام‌مند گفتمان كاوي را فراهم آورد، اما آنچنان كه آمد، اكنون مردم شناسي يكي از رشته‌هاي درگير در اين نگرش چند رشته‌اي است.(ون دايک،۵۹-۵۸ :۱۳۸۲)
در واقع مردم شناسي با ارائه اولين توصيفات قوم نگارانه از رخداد ارتباطي يا شيوه‌هاي سخن گفتن در بافت‌هاي فرهنگي زمينه را براي بوجود آمدن اين رشته هموار كرد. تاكيد اوليه در اين رشته در ارتباط با گفتمان كاوي اين نكته بود كه اهل يك زبان نه تنها با دستور زبان خود آشنايي دارند، بلكه به مثابه‌ اعضاي يك فرهنگ، داراي نوعي توانش ارتباطي عالي تر هم هستند و همچنين دانش فرهنگي مشتركي درباره قواعد مربوط به اينكه چگونه با هم درست حرف بزنند، نيز دارند.

دسته بندی : 22

پاسخ دهید