۱-۲- گرامر سطحي وعميق۱۳۰
۲-۲- تغيير گرامرعميق و معقوليت۱۳۴
۳-۲- معقوليت و سوليپسيسم يا تنهاخودباوري۱۳۷
۴-۲- جمع بندي و نتيجه۱۴۶
يادداشتهاي فصل دوم۱۴۹
فصل ۳: معناداري و معقوليت۱۵۳
۱-۳- فرق معناداري و ارزش صدق۱۵۴
۲-۳- معقوليت گزاره هاي ارزشي(۴)۱۵۵
۳-۳- معقوليت و معناداري شک۱۵۹
۴-۳- معقوليت، بازي زباني وشکل زندگي۱۶۱
۵-۳- معقوليت در ديدن به منزله۱۶۷
۶-۳- جمع بندي و نتيجه۱۷۱
يادداشتهاي فصل سوم۱۷۳

فصل ۴- معقوليت باور ديني۱۷۵
۱-۴- ماهيت باور۱۷۶
۲-۴- ماهيت باور ديني۱۸۰
۳-۴- معقوليت باور ديني۱۸۶
۴-۴- آراي بعضي از پيروان ويتگنشتاين۲۰۰
۵-۴-تفسيرها و نقدها۲۰۶
۶-۴- جمع بندي و نتيجه۲۲۳
يادداشتهاي فصل چهارم۲۲۷
بخش سوم: وجوه تشابه و تفاوت۲۳۴
فصل ۱: مشابهت در ديدگاهها، مواضع و رويکردهاي ابن سينا و ويتگنشتاين۲۳۵
فصل ۲: اختلاف در ديدگاهها، مواضع و رويکردهاي ابن سينا و ويتگنشتاين۲۴۵
يادداشتهاي بخش سوم۲۵۶
نتيجه۲۶۰
منابع فارسي و عربي۲۶۵
منابع انگليسي۲۷۲
پيوست: ترجمه فارسي رساله الطير۲۷۹
نشانه‌هاي اختصاري آثار ويتگنشتاين
BBThe Blue and Brown Books
CVCulture and Value
LCLectures and Conversations
NBNotebooks (1914-16)
OCOn Certainty
PGPhilosophical Grammar
PI Philosophical Investigations
POPhilosophical Occasions 1912-1951
RFMRemarks on The Foundations of Mathematics
PRPhilosophical Remarks
TLPTractatus Logico-Philosophicus
Z Zettel
مقدمه

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

بسم الله الرحمن الرحيم
در اين مقدمه ابتدا مساله‌هاي تحقيق، روش و انگيزه تحقيق و در پايان مروري بر موضوعات رساله را مطرح کرده‌ايم.

۱-تعريف مساله و بيان سوالهاي اصلي تحقيق
معقوليت۱ اصطلاحي است که عمدتاً ‌از اواسط قرن بيستم در حوزه‌هاي مختلف مطالعات اجتماعي فلسفي مطرح شده است. بحث معقوليت واکنشي است در مقابل عقل‌گرايي و علم‌گرايي افراطي در سنت غرب که عمدتاً‌ به عنوان راهکارهاي مناسبي براي جايگزيني وثاقت۲ دين و ايمان پيشنهاد شده بود. اهميت لودويگ ويتگنشتاين و فلسفه اش در دوران معاصر هم از جنبه نگرشهاي متفاوت وي به مسايل فلسفي و اجتماعي است و هم به اين خاطر است که (به قول ويلهلم فسنکول در کتاب گفتني‌ها-ناگفتني‌ها)۳ فلسفه وي به ما نشان مي‌دهد صادقانه و روشن انديشيدن چه مي‌باشد. بعلاوه نگاه متفاوت او به فلسفه (منحل کردن بسياري از سؤالات فلسفي) مسير جديدي را براي فلسفه گشود که يکي از مظاهرش در موضوع “معقوليت” تجلي يافته است.
اين موضوع بستر وسيع و عميقي را فراهم مي کند که براي دين شناسان و فيلسوفان دين بسيار مغتنم است. از نظر ويتگنشتاين هيچ نظريه اي هرچند مستدل و موجه قدرت تغيير جهت دادن به زندگي فرد را ندارد در حالي‌که دين چنين تاثيري دارد. آنچه در دين موضوعيت و اصالت دارد، نجات انسان است. اگر واقعاً مي‌خواهيم نجات يابيم به يقين نياز داريم نه عقل، رويا و دانش. اين يقين همان ايمان است؛ چيزي که قلب و روح به آن نياز دارد نه عقل نظري. زيرا اين روح، جان و تمامي عواطف آدمي است که بايد نجات يابد نه ذهن انتزاعي‌اش.
آنچه در تفکر ويتگنشتاين اهميت اساسي دارد و براي معرفت ديني رهگشاست رويکرد خاصي است که وي به دين و دينداران به عنوان نحوه خاصي از زندگي دارد. دينداران با باورهاي ديني زندگي مي‌کنند. حيات ، نحوه معيشت، اميد و آرزوهاي آنان وابسته به اين نوع باورهاي ديني است. آنان باور ديني را به عنوان امري که منطقي است يا منطقي نيست در نظر نمي‌گيرند. باور ديني امري فرامنطقي است. در دين و بيان ديني از نوعي زبان که ناشي از نوع خاصي نحوه زندگي است، استفاده مي شود که خاص زبان دين است. در اينجا ما از اين گزاره ها استفاده مي‌کنيم: “من به فلان و بهمان حادثه‌اي (مثل روزقيامت) که در آينده اتفاق مي‌افتد، باور دارم.” او معتقد است که اين نوع استفاده از گزاره‌ها با آنچه در علم به کار مي‌بريم، به طور کلي متفاوت است. در حوزه باورهاي ديني به دنبال اين نيستيم که مطلبي را براي کسي اثبات علمي و يا عقلاني کنيم چنين کاري مطمئناً “نامعقول” است. آنچه در اين رساله به دنبال آن هستيم پي جويي و وارسي اين نوع نگاه خاص به باورهاي ديني است. نگاهي که منجر به آن چنان تسلطي در نگرشهاي ويتگنشتاين مي شود که حتي نمي‌تواند در ساير مسائل از اين نگرش و تسلط دين‌گرايانه يا دين‌مدار جلوگيري کند. (خواه اين مسائل را به قول مالکوم مسائل فلسفي در نظر بگيريم و خواه به قول وينچ مسائل غيرفلسفي) ما در اين رساله سعي مي‌کنيم مهم‌ترين مسائلي که برآمده از نگرش و رويکرد ويتگنشتاين به بحثها و مسائل و باورهاي ديني است را مورد بحث و وارسي قرار دهيم.
ابن سينا به عنوان چهره شاخص و دوران ساز در فلسفه اسلامي مطرح است به گونه اي که آراي او تراز و معيار در فلسفه اسلامي محسوب مي شود.
لازم به ذکر است که در عنوان اين رساله از واژه‌هاي معقوليت و باور ديني استفاده شده است. در حالي که قصد نگارنده از اين واژه‌ها که امروزه در ادبيات فلسفه معاصر رايج مي‌باشد اين بوده است که از معاني، مفاهيم و ظرفيتهايي که اين واژه‌ها در اختيار مي‌گذارند کمال استفاده را بنماييم. از طرف ديگر اين امکان را فراهم کنيم که دو فيلسوف با فلسفه‌هاي متفاوت، جهان‌بيني (جهان-تصوير) غير يکسان و ساير زمينه‌هاي مختلف را با يکديگر مقايسه کنيم.
معقوليت و باور ديني در ويتگنشتاين متاخر۴ مصداق حقيقي دارد اما در ابن‌سينا مصداق ‌دقيقي ندارد. معادل مناسب گزيده شده براي باور ديني در فلسفه ابن‌سينا، معرفت عرفاني است که در محافل فلسفي و عرفاني در ايران شناخته شده است و نيازي به توضيح ندارد. معادل مناسب گزيده شده براي واژه معقوليت در فلسفه ابن سينا، عقلانيت مي‌باشد که متعاقبا توضيح داده خواهد شد. همانطور که در مورد ويتگنشاين اشاره کرديم معقوليت اصطلاحي است که طي سي يا چهل سال اخير در محافل معرفتي باب شده است و قبل از آن چنين کاربردي ملاحظه نمي شود. در ابن سينا اصطلاح معقوليت معنا و مفهومي ندارد. نزديکترين مفهوم به اين اصطلاح در نزد ابن سينا -که بر اساس آن مي?توان وي را با ويتگنشتاين مقايسه نمود- واژه عقلانيت مي باشد. عقلانيت را اصطلاحاً به اين معنا به کار مي‌بريم که قلمرو وسيعي از بحثها و مجادلات مرتبط با موضوع رساله را مورد بررسي قرار دهيم. طبيعي است که عقل از مسائل محوري فلسفه در طول تاريخ بوده است. اين اهميت به وضوح در آثار ابن‌سينا نيز مشاهده مي‌شود. آنچه تلاش شده است به عنوان کاري متفاوت و بديع انجام شود اين است که در هندسه فکري ابن سينا اين واژه دستخوش تغيير و تحولاتي شده است و اين گونه به نظر مي رسد که ابن سينا در طول زندگي سراسر پر فراز و نشيب و بسيار فعالش از نظر توليد آثار فراوان و بديع، از اين اصطلاح براي مفاهيم وسيع و به ظاهر متفاوتي استفاده کرده است. به عنوان مثال گاهي اين واژه را براي علم (تصور و تصديق) به کار برده است. گاهي براي نوع خاصي از ادراکات خاص بشر استفاده کرده است. در مواقعي اين واژه در نزد او براي تبيين قواي مختلف نفس به کار رفته است. در شرايطي اين اصطلاح براي بيان نظر خاص وي در مورد نحوه ارتباط عالم هستي، مجردات و به ويژه خداوند به کار رفته است. آنچه در اين رساله در مورد ابن سينا انجام مي?شود اين است که دو موضع متفاوت وي را در مورد عقل و عقلانيت بررسي کنيم. اين دو موضع که يکي تحت عنوان عقلانيت در فلسفه مغربي و ديگري تحت عنوان عقلانيت در فلسفه مشرقي دنبال مي شود به هيچ وجه در عرض يکديگر و در تعارض باهم نمي باشند بلکه مي توان با قراردادن هر يک از اين مفاهيم در زمينه و بستري که مورد نظر ابن سينا بوده است تلائم و هماهنگي بين اين مفاهيم به ظاهر معارض را رديابي کرد.
اين رساله بر آن است که با نگاهي عميق ديدگاههاي ابن سينا و ويتگنشتاين را در موضوع مورد نظر بررسي نمايد و به اين پرسشها پاسخ دهد:
۱- نظريه عقلانيت ابن سينا را چگونه مي‌توان بازسازي کرد؟
۲- لوازم معرفتي و ديني اين نظريه چيست؟
۳- معقوليت از نظر ويتگنشتاين چگونه توصيف مي‌شود؟
۴- لوازم ديني اين نظريه چيست؟
۵- وجوه همساني و ناهمساني اين دو نظريه چيست؟
۲-فرضيه‌هاي تحقيق
هر تحقيقي بر فرضيه يا فرضيه‌هايي مبتني است. در اين رساله نيز فرضيه‌هايي به منظور پاسخ به سؤالات اصلي تحقيق و تعيين خطوط کلي طرح تحقيق در نظر گرفته شده است.
۱- در عين حال که شيخ چه به لحاظ تصوري (ناظر به نظريه تعريف) و چه به لحاظ تصديقي (ناظر به نظريه بداهت، قياس وبرهان، توجيه بر اساس مبنا گرايي و نظريه عقل ومراتب آن) به اعتبار يقيني وکليت و ضرورت و اطلاق مدرکات عقلي قايل است اما با توجه به آراي اشراقي او مانند عقل قدسي، خيال فعال ، زبان رمزي و تمثيلي مي توان نظريه معقوليت او را در راستاي مکمل بودن شهود عرفاني براي شناخت نظري بازسازي کرد.
۲-از لوازم ديني نظريه ابن سينا در کليت آن، برهان پذير بودن اصول اعتقادات ديني در عين اذعان به فرا عقلي بودن پاره اي آموزه هاي نبوي و تجارب عرفاني است.
۳- در فلسفه ويتگنشتاين،معقوليت با نظريه صورتهاي حيات و بازيهاي زباني و قواعد حاکم بر آنها توضيح داده مي شود.
۴- از جمله لوازم ديني نظريه معقوليت ويتگنشتاين توصيف ديني وفرا عقلي بودن باورهاي ديني و تاکيد بر جنبه هاي عاطفي و وجودي دين بوده است و دين هم در صورت رعايت قواعد خاص حوزه زباني دين ،معقول است.
۵- تفاوت آن دو عمدتا در مساله برهان پذيري يا برهان ناپذيري اعتقادات ديني است و وجه تشابهشان در اعتقاد في الجمله به وجود جنبه فرا عقلي باورهاي ديني است.
۳- روش، انگيزة و منابع تحقيق
ويتگنشتاين و ابن سينا به عنوان فيلسوفاني بسيار تاثيرگذار، صاحب سخنان، مواضعي متفاوت و صاحب مکتب مدتهاي مديدي است که فکر نگارنده را مشغول کرده‌اند. از جمله موضوعاتي که همواره دغدغه مطالعه و تحقيق در آنها را داشته‌ام باور ديني در فيلسوفان غربي و معرفت عرفاني در فلاسفه مسلمان بوده است. بدين ترتيب انتخاب اين دو فيلسوف و باور ديني امر تصادفي نبوده است. در اينکه از چه ابزار يا معياري براي مطالعه دقيق و شفاف در افکار آنها استفاده کنم موضوع بسيار مهم و جديد “معقوليت” برايم راهگشا بود. لذا از اصطلاح معقوليت استفاده کردم و آن را براي بررسي ديدگاههاي اين بزرگواران به کار بردم. در اين رساله سعي بر اين شده است که از آثار دست اول فلاسفه مذکور استفاده شود. ويتگنشتاين غالب آثارش به ويژه در باور ديني جمع آوري شاگردانش است. از اين رو ضمن تطبيق ديدگاههاي او و اکتفا نکردن به منبع واحد و استفاده از افراد صاحب نظر در استنتاج ديدگاههاي او مانند “هکر” و “برت” تلاش کردم خود را به مواضع اصلي او نزديک کنم. در ترجمه آثار مهم ويتگنشتاين از درباره يقين، کتاب آبي و برگه‌ها ترجمه دکتر مالک حسيني، رساله منطقي-فلسفي ترجمه ميرشمس الدين اديب سلطاني و پژوهشهاي فلسفي و فرهنگ و ارزش ترجمه اميد مهرگان استفاده کردم.
تلاش بر اين بوده است که از زياده‌گويي و تکرار کلمات جداً خودداري کنم. در مورد ويتگنشتاين از روش توصيف، تحليل، مقايسه و نقادي استفاده کردم. يعني پس از ذکر مبادي و ساختار فکري و فلسفي او و توصيف نظرياتش به تحليل ديدگاههاي وي و همچنين طبقه‌بندي ديدگاههاي مفسران و مقايسه آنها و در نهايت نقد ديدگاههاي آنان و نقد ديدگاههاي ويتگنشتاين در باور ديني پرداختم. در مورد ابن سينا نيز از همين روش بهره بردم. ابتدا ساختار فکري ابن سينا بر مبناي گرايش عمده او به فلسفه مشايي نوافلاطوني يا فلسفه مغربي را بررسي نموده و سپس به ارائه ديدگاههاي او بر مبناي گرايش اشراقي و عرفاني اشاره کرده‌ام. در نهايت ضمن ذکر دو ديدگاه متفاوت در تفسير آراي عرفاني ابن سينا آنها را مقايسه و نقادي و ارزيابي کرده‌ام.
۴- مروري بر فصول رساله
لازم است قبل از ورود به متن اصلي رساله خلاصه‌اي از مطالب بخشها و فصول اين رساله را از نظر بگذرانيم. رساله حاضر بعد از مقدمه شامل کليات، سه بخش و يک نتيجه است. در مقدمه رساله، پس از طرح مساله و بيان سوالهاي اصلي درباره فرضيه‌هاي تحقيق و مباحث مربوط سخن گفتيم.
در بخش کليات ابتدا منظور خود را از اصطلاح عقلانيت در ابن سينا مطرح کرديم. آنگاه پس از بيان کتابشناسي ابن سينا به ذکر تاريخچه موضوع عقل در فلاسفه صاحب نظر يونان و سپس فارابي و آنگاه ابن سينا پرداختيم. در نهايت مسايل محوري عقل و عقلانيت در ابن سينا را برشمرديم. در ادامه تاريخچه اصطلاح معقوليت را و نقشي که ويتگنشتاين با توجه به رويکرد متفاوتش به فلسفه در اين موضوع داشته است و در نهايت تاثيراتي که وي از ساير فيلسوفان گرفته است را مطرح کرديم.
بخش اول به ابن سينا اختصاص يافته است. اين بخش خود شامل چند فصل مي‌باشد. در فصل اول ابتدا ماهيت علم و باور و سپس رابطه انواع بديهيات و وضوح را مطرح کرديم و نشان داديم که ابن‌سينا در مقام منطق‌دان مواضعي قطعي و مبناگروانه سنتي دارد اما در مقام فيلسوف مواضعي نقادانه دارد. اين رويکرد مذکور را در موضوعات برهان و توجيه شفاف‌تر و با ذکر موارد بيشتري بيان کرديم. و ادعا کرديم ابن سينا را نمي‌توان در گروه ايده‌آل گرايان۵ قرار داد بلکه او فيلسوفي واقع گراست يعني در مباحثي مانند توجيه، بديهيات و برهان رويکردي تشکيکي دارد.
بخش دوم به ويتگنشتاين اختصاص يافته است. اين بخش نيز چندين فصل دارد. ابتدا با توجه به مباحث طرح شده در کليات در مورد نگاه متفاوت ويتگنشتاين به فلسفه و فلسفه يگانه او که به نظر مي‌رسد منجر به پيدايش اصطلاح معقوليت در فلسفه معاصر شده را به طور دقيق‌تري بررسي کرديم. از جمله به دو دوره حيات فکري ويتگنشتاين اشاره کرديم با اين فرض که وي تغيير اساسي در نظام فکري و فلسفي خويش به ويژه در موضوع ارزشها (زيبايي شناسي، اخلاق و دين) نداده است. در ادامه از منظر ويتگنشتاين تغيير گرامر زبان و سوء تفاهماتي که بسياري از همين ناحيه دچارش شده‌اند و نقش آن را در موضوع معقوليت بررسي کرديم. در ادامه نسبتهاي معناداري، ارزش صدق با معقوليت، معقوليت و گزاره‌هاي ارزشي، معقوليت و شک، معقوليت و بازي زباني و معقوليت در ديدن به منزله را بررسي کرديم. همه اين موضوعات با عنوان مباني ديدگاه ويتگنشتاين مطرح مي‌شود تا بتوانيم به فصل بعدي که معقوليت باور ديني است راه يابيم. در اين فصل موضوعات ماهيت باور و ماهيت باور ديني و در نهايت مهمترين مساله که معقوليت باور ديني است را به بحث گذاشتيم.
در فصل سوم مطالعه‌اي مقايسه‌اي بين مواضع ويتگنشتاين و ابن سينا بيان کرديم. ابتدا وجوه اتفاق و تشابه و سپس وجوه اختلاف آنها را با توجه به مباني و پيشينه معرفت و جهان بيني (جهان-تصوير) متفاوتشان نقد و بررسي کرديم.
در نهايت دستاوردها و جنبه‌هاي نوآوري رساله را به ميان آورديم. اينکه مي‌توان با استفاده از معيار معقوليت يعني با نگاهي اشرافي و منظري فرافلسفي بين دو نظام فکري و فلسفي کاملاً متفاوت، زمينه‌هايي براي مطالعه، مقايسه، توصيف و برجسته کردن مواضعي که غالباً مغفول واقع شده‌اند را يافت.
شايسته است از زحماتي که بر بسياري از اساتيد و بزرگواران و دوستانم تحميل کرده‌ام تقدير و تشکر کنم. جناب استاد بزرگوار و کم نظير در فلسفه مشاء حضرت آيت الله سيد حسن مصطفوي که راهنما و مشوق روحي و فکري اينجانب در همه مراحل تحقيق بودند؛ جناب آقاي دکتر حسين هوشنگي که نمي‌دانم با چه زباني زحمات و فداکاريها و راهنماييهاي ايشان را ياد و جبران کنم؛ جناب آقاي دکتر رضا اکبري که همواره همراه و مشاوري صديق و باانگيزه بودند و در نهايت جناب آقاي دکتر مالک حسيني که از دقت، ژرف‌نگري، نقادي و هم‌انديشي ايشان بي‌نهايت بهره بردم. همچنين از دوستان بسياري که به من روحيه و انگيزه دادند به ويژه دوست گرانمايه‌ام آقاي حسن نوروزي که در اصلاح رساله مرا ياري کردند کمال تشکر و قدرداني را مي‌نمايم.
کليات
۱-تاريخچة موضوع معقوليت
معقوليت اصطلاحي است که عمدتاً‌ از دهه ۶۰ ميلادي (قرن بيستم) در حوزه هاي مختلف مطالعات اجتماعي و فلسفي مطرح شده است. اين بحث واکنشي است در مقابل عقل گرايي و علم گرايي افراطي در سنت غرب که عمدتاً‌ به عنوان راهکارهاي مناسبي براي جايگزيني وثاقت دين پيشنهاد شده بود. از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم که به نظر مي آمد دنياي مدرن با افکار و آرزوهاي روشنفکري به کمال خود خواهد رسيد، غرب با جديترين بحرانهاي عقلاني و اجتماعي مواجه شد. به ويژه جنگهاي خانمانسوز جهاني اول و دوم ضربه اساسي بر پيکر به ظاهر توانمند عقل مستقل از وحي که مبناي نهضت روشنفکري بود، وارد ساخت و باعث شد فلاسفه به فکر بازبيني جدي در فلسفه هاي پيشين برآيند.
فلسفه هاي جديدي جان گرفتند که تاکنون سابقه نداشتند. فلسفه هايي مانند: “اگزيستانسياليسم”، “پديدارشناسي”، “پراگماتيسم”، “فلسفه تحليلي”، “منطق رياضي” و “فلسفه حيات” بنيان گذاشته شدند . هر يک از اين فلسفه ها در حوزه هاي مختلف معرفتي مانند هنر، روانشناسي، جامعه شناسي، مردم‌شناسي، زبان شناسي و غيره نفوذ کردند و به طور جدي در ارزيابي ها، سنجش ها و پژوهشهاي صاحب نظران هر يک از اين حوزه هاي معرفتي تاثير گذاردند.
لودويگ يوهان ويتگنشتاين (۱۹۵۱-۱۸۸۹) با نگاهي متفاوت به فلسفه شايد مهم ترين فيلسوف معاصر بوده است. او هم با تعريف گذشتگان در مورد فلسفه به عنوان يک معرفت مخالفت مي کند و هم روح و تمدن قرن بيستم را به چالش مي‌کشد. غالباً فلاسفه به دنبال کسب معرفت بودند. هرچند تصورات متفاوتي از معرفت داشتند. افلاطونيان وظيفه فلسفه را دستيابي به اعيان مجرد (مثل) يا حقايق ابدي مي دانستند. ارسطوئيان فلسفه را تداوم علم اما علم به کليات تلقي مي کردند. پيروان دکارت با فلسفه بنياد علوم و معارف بشري را برپايه محکم مستقر مي کردند. در کانت وظيفه فيلسوف شرح وبسط حقايق پيشين ماتقدم هم در حيطه تجربه ادراکي و هم تجربه اخلاقي بود. تجربه گرايان کلاسيک انگلستان وظيفه فلسفه را تحقيق در باب ماهيت ذاتي ذهن بشر مي دانستند بطوري که بتواند به امکان معرفت بشري تداوم بخشد. اما ويتگنشتاين وارد هيچ يک از اين مناظره ها و مسائل معتنابه فيلسوفان نشد. از نظر او فلسفه مبتني بر هيچ گزاره‌ي واقعي مبنايي نيست تا بتواند تکيه‌گاه علم شود. فلسفه ربطي به روان شناسي و تحقيقات تجربي در مورد ذهن ندارد. همچنين ربطي به رياضياتي که مبتني بر مباني و اصول است، ندارد. او پيش فرضهاي مسلم فيلسوفان را نقد کرد و معتقد بود در فلسفه هيچ گونه گزاره فلسفي يا معرفت فلسفي وجود ندارد و برخلاف علم هيچ معرفت ملموسي حاصل نمي شود.(۱)
زبان ريشه اصلي مشکلات ماست. شباهتهاي گرامري عبارات زبان که اختلاف عميق منطقي آنها را مي پوشاند، آدمي را همواره فريب مي دهد. “افسون زبان، قوه فاهمه ما را به بند کشيده است”.(۲) در فلسفه نمي‌توان فرضيه‌اي داشته باشيم تا پديدارها را تبيين کنيم. در فلسفه کاربرد نابجاي واژه ها را توصيف مي کنيم. با اين کار مفاهيم مغلوط و درهم آميخته را منظم و درست مي کنيم. بدين وسيله مشکل فلسفي حل و بلکه منحل مي شود. “محصول فلسفه، فرونشاندن ورم هايي است که فاهمه ما با کوبانيدن سر خود به ديوارهاي زبان پيدا کرده است، اين ورم‌ها ما را متوجه به ارزش بازنمايي و معالجه آنها مي کند”.(۳)
هري رندر۶ اشاره دارد که نگرش ما به واقعيت يا به تعبير ويتگنشتاين، زبان در هم تنيده با دريافت عقل، فرهنگ و سابقه تاريخي ما از جهان خارج است. فهم زبان بدون دستيابي به ريشه‌هاي فرهنگي و تاريخي امکان پذير نيست. هر زباني دو جنبه دارد يکي جنبه مشترک که عامل ارتباط و تبادل فرهنگها در جوامع مختلف است و ديگري جنبه اختصاصي که ويتگنشتاين در مرحله دوم حيات فکري‌اش به اين جنبه بسيار توجه کرده است و نظريه “بازيهاي زباني” را مطرح کرده است. اين جنبه اختصاصي حکايت از نگاه و رويکرد ويژه آن قوم يا قبيله به جهان خارج دارد که در واقع افراد غير بومي متوجه آن نخواهند شد. به همين دليل مردم شناسان فهم کامل زبان اقوام ابتدايي را که مبتني بر پيش فرضها، ايده آلها و راز و رمزهاي ويژه آنان است غيرممکن دانسته‌اند.(۴)
به عنوان مثال براي چيني ها و هندوها موضوع زندگي پس از مرگ۷ محوريت دارد. براي پيشاسقراطيان جستجو براي معرفت درباره جهان، اساس تفکر است. بعضي از متفکران آتن يعني سوفيستها۸ صاحب معرفت و صاحب فضيلت شدن يا متعالي شدن به ويژه در بسترهاي سياسي و اجتماعي را از همه مهم تر مي دانستند. ديگران معرفت شناسي و سوال از صدق و کذب و گروهي ديگر ارزش شناسي را اساسي ترين مسئله و محور کار فلاسفه در نظر گرفتند. امروزه تعريف و جايگاه فلسفه کاملاً دچار تحول شده است. به قول فيلسوف علم معاصر تامس کوهن دچار تغيير در “پارادايم” شده‌ايم. در واقع فيلسوفان معاصر از منظري ديگر به فلسفه مي‌نگرند آنان فلسفه را تلاش “معقول” براي فهميدن، نظم و ساماندهي و پاسخي درخور به سوالات اساسي نام نهادند. تلاشي که هرگز امر راکد و ثابتي نيست بلکه فعاليتي پويا و متحول است.(۵) اين موضوع که چه عناوين يا تعاريفي محوري ترين است، چندان جدي تلقي نمي شود زيرا در هر صورت با توجه به شرايط زماني، مکاني و فرهنگي مي تواند تفاوت وجود داشته باشد.
امروزه بسياري از فلاسفه به مبحث “معقوليت” گرايش دارند. اين واژه فرصت يا امکاني را در اختيار فيلسوف قرار مي دهد تا از افقي بالاتر مناقشات انديشمندان را هم در فلسفه و هم حوزه هاي مختلف علوم اجتماعي، سياسي، اقتصادي، روانشناسي و غيره مورد کندوکاو قرار دهند. به گفته پيرز براي اينکه تفکر معقولي داشته باشيم نيازي به معيار قوي براي معقوليت نداريم. به عبارت ديگر نيازي نيست معقوليت فراگير۹ داشته باشيم بلکه اکتساب باوري با معقوليت حداقلي کفايت مي کند. اين معقوليت مي تواند بستري مناسب براي فرد به وجود آورد تا بتواند در مورد مهم ترين سوالاتي که به نظرش مي رسد از اطلاعات و تجارب ديگران استفاده کند و بدين وسيله تجارب، تصورات، ايده هايش را ارزيابي کند، فرضياتش را سازماندهي کند و تئوريهايش را صورت بندي نمايد و تفکر “معقول” خود را براي نقادي و ارزيابي ديگران ارائه نمايد.(۶)
سوالهاي جدي در مورد اينکه معقوليت چيست؟ يا چه چيزي معقول است؟ در حوزه علوم مردم شناسي بروز مي کند. در اينجا مواضع و نظريه هاي ويتگنشتاين به ويژه در مخالفت جدي‌اش با ديدگاههاي فريزر جامعه شناس و مردم شناس معروف قابل توجه است. او اذعان دارد که بسياري از تلقيها و قضاوتهاي ما در مورد جوامع ابتدايي مخدوش است زيرا ملاکهاي قضاوت ما ريشه در هنجارها و روابط و قواعد عمدتاً ‌تحميلي و غيرانتخابي جوامع خود ما دارد که به هيچ وجه قابل تطبيق، مقايسه و قضاوت در جوامع ابتدايي نمي باشد. وينچ با تکيه بر همين ديدگاه نظر ماکس وبر در مورد امکان تفسير و پيش بيني رفتارهاي اجتماعي بر مبناي قواعد آماري را رد مي کند.(۷)
از اين نکته وارد مهم ترين مباحث ويتگنشتاين متاخر مي‌شويم. بسياري از مفسران و شاگردان ويتگنشتاين معتقدند او سه دوره يا سه نوع حيات فکري داشته است. مرحله اول با انتشار تنها کتابش که با نظارت مستقيم او انجام مي گيرد يعني رساله منطقي-فلسفي.۱۰ مرحله دوم در فاصله جنگهاي جهاني اول و دوم که محصول عمده آن کتاب تحقيقات فلسفي۱۱ است. مرحله سوم که در آخرين اثر بسيار جدي و متفاوتش که در واپسين دوران زندگيش به سرانجام رسيد يعني کتاب درباره يقين۱۲ تجلي يافته است. او در هر مرحله اي از حيات فکريش متفاوت و نقاد مراحل پيشين است. اگرچه در همه اين مراحل از خط مشي واحدي پيروي مي کند. (از جمله اينکه کار فيلسوف توصيف است نه تبيين، بسياري از مسائل فلسفي با تغيير نگرش حل مي شود و عمده آنها ناشي از به کارگيري غلط زبان است و غيره) آنچه در اين رساله اهميت بيشتري دارد تمرکز بر ويتگنشتاين متاخر مي باشد. او معتقد است فعاليتهاي مختلف انسان شامل دستور دادن، گزارش دادن، شوخي کردن و حتي حل کردن مسائل رياضي و همچنين دينداري (که آنهارا در قالب نظريه هاي معناداري در ويتگنشتاين مرحله اول و بازيهاي زباني در مرحله دوم مطرح مي کرد) بايستي مبتني بر زمينه ها، مباني و باورهاي يقيني باشد. چه بسا هر بازي زباني بر يک يا چند مبنا استوار باشد. اين مباني يقيني وجود دارند و اين مباني در موضعي فراتر از صدق و کذب و توجيه هاي معرفت شناختي قرار دارند.(۸) او در کتاب درباره?يقين?? در تقابل جدي با جورج ادوارد مور قرار مي گيرد. به نظر مي?رسد که مور مطالبه شکاک۱۳ براي اينکه ثابت شود آدمي در رويا نمي باشد را “معقول” مي يابد، بنابراين تلاشهاي انجام شده از جانب فلاسفه‌اي مانند دکارت و مور براي برطرف کردن اين چالش نيز “معقول” مي باشد. در حالي‌که ويتگنشتاين هم موقعيت شکاک و هم پاسخ مور را “بي معنا” مي داند. کاري که شکاک انجام مي دهد خودفريبي است و پاسخي که فلاسفه ارائه مي دهند بي مورد است. اينکه بتوان معيار معقولي در مورد رويا، شک و شناخت ارائه داد توهمي بيش نيست. “اين استدلال که من ممکن است در رؤيا باشم، بي معناست زيرا اگر من در رويا هستم، اين عبارت هم از همان روياهاست و در واقع اين عبارت که اين جملات معنا دارند نيز رويايي بيش نيست”.(۹)
بهر حال آنچه که به اين مساله مربوط است اينکه نگرش جديد و متفاوت ويتگنشتاين به موضوع “معقوليت” بستر وسيع و عميقي را فراهم مي کند که براي دين شناسان و فيلسوفان دين بسيار مغتنم است.
۲- تاريخچة موضوع عقل
عقل در انديشه بشري در طول تاريخ جايگاه ويژه اي داشته است و هر فرهنگ و قومي عقل را با ارزش ترين گوهر انساني تلقي کرده اند. عقل در فلسفه مراتب و اقسام متنوعي داشته است که براي هر يک از اين اقسام تعاريف متعددي ذکر شده است. اختلاف هر يک از اين تعاريف مربوط به اختلافي است که فلاسفه در مشرب فلسفي خود اتخاذ کرده اند. در اينجا ضمن مروري کوتاه بر ديدگاههاي موثرترين فيلسوفان يوناني هر يک را جداگانه بررسي خواهيم کرد.
افلاطون (۴۲۷-۳۴۷ ق.م) بدون شک يکي از موثرترين فيلسوفان بوده است. عقل در تفکر افلاطون با نظريه “ايده ها” يا “مثل” پيوند يافته است. نظريه ايده ها محور اصلي هستي‌شناسي و معرفت شناسي افلاطون مي باشد. خلاصه اين نظريه عبارت است از اينکه موضوعهاي واقعي و حقيقي شناخت، ايده ها هستند. شناخت انسان صرفاً مي تواند به هستي‌هاي راستين يعني آنچه بي‌رنگ، بي شکل وجدا از ماده است، تعلق گيرد. ايده ها سلسله مراتبي دارند که در آن هر جزئي در يک کل قرار مي گيرد. سرسلسله اين مراتب ايده خير و نيکي مي باشد. ايده خير بزرگترين شناخت است، با ايده خير، عدالت و همه چيزهاي ديگر سودمند مي شوند. افلاطون در مورد ارائه اطلاعات بيشتر در مورد خير اظهار ناتواني مي‌کند.(۱۰) افلاطون مي‌گويد که انسان براي شناخت جهان هستي چهار مرحله را مي گذارند که عبارت است: پندار، باور، فهم، عقل. نخستين و ناقص ترين شکل ادراک ما از جهان گمان و پنداراست که شامل دريافت تصاوير سايه ها و اشباح به صورت مبهم و غير يقيني مي باشد. عالي ترين مرحله شناخت که علم حقيقي است مرحله چهارم يا همان تعقل مي باشد. از نظر افلاطون دسترسي به اين مرحله دشوار است. تعقل شناختي شهودي است که پس از کوششهاي بسيار، ناگهان حاصل مي شود. در مرحله تعقل هيچ عنصر حسي يا محسوس يافت نمي شود و هيچ گونه مفروضي مطرح نيست.(۱۱) احتمالاً ‌مي‌توان از اين جملات شباهتهايي در نظريه فيلسوفان مسلمان به ويژه ابن سينا در موضوع عقلانيت از جمله مسايلي مانند حدسيات، قوه حدس، عقل نبي و عقل قدسي يافت که در جاي خود بررسي خواهد شد.
افلاطون عقل را در دو زمينه به کار مي برد. يکي در مورد آفرينش خداوند که زيباترين موجودات را آفريده و او بهترين علتهاست پس نشانگر فعاليتهاي عقل است. از طرف ديگر جهان صرفاً مبتني بر عقل نيست بلکه انگيزه اي از عقل و ضرورت جهان خلقت را به وجود آورده است.(۱۲)
در مورد روح نيز افلاطون مطالبي را ابراز مي کند که بعدها توسط افلوطين بسط داده مي شود از ديدگاه او روح همانندترين چيزها به امرالهي است. روح را ناميرا، معقول، يک شکل، انحلال ناپذير، هميشه درخود و استوار به خود مي داند، در حالي که تن امري مرگ پذير، چندين شکل، نامعقول و انحلال پذير است که هرگز به خود استوار نمي باشد. روح داراي سه بخش است. بخش خردورز يا عاقل، بخش غضبي و بخش شهوي. نقطه تمايز انسان از ساير جانداران در بخش عقل مي باشد.(۱۳)
ارسطو (۳۲۲-۳۸۴ق.م) فيلسوف بزرگي که بعد از هيجده سال شاگردي استادش (افلاطون) مسير جديدي را در فلسفه و بسياري از معارف بشري ايجاد کرد. تا قبل از ارسطو پرسش اساسي اين بود که اشياء چگونه به وجود مي آيند و اين پيدايش چگونه اتفاق مي افتد؟ ارسطو در پاسخ به اين قبيل سوالها مطالب مفصلي مطرح مي کند که از حوصله اين بحث خارج است. اجمالاً‌ از تاملات ارسطو در مورد اين سوالات نظريه هاي بسيار مهمي مطرح مي‌شود که آثار آن در فلسفه اسلامي باقي مانده است از جمله: انواع معقولات و جواهر مثل صورت و ماده،‌قوه و فعل، علتهاي چهارگانه (فاعلي، صوري، مادي و غايي).(۱۴)
از نظر او روح يا روان در انسان دو بخش دارد: ‌اول بخش داراي عقل و دوم بخش ناعقلاني. بخش عقلاني نيز دو نوع است: يکي آن که بدان وسيله موجوداتي را در نظر مي آوريم که مبادي آنها دگرگون نمي شوند و ديگري اموري است که در معرض دگرگوني قرار مي گيرند.(۱۵)
عقل دو گونه فعاليت دارد يکي عقل نظري که در جستجوي حقيقت في نفسه است و ديگر عقل عملي که هدف آن دست يافتن به مقاصد عملي و مصلحت آميز مي باشد. همچنين عقل دو خصلت دارد يکي را عقل کنش‌مند يا فعال و ديگري را عقل‌کنش پذير يا منفعل مي‌نامند.(۱۶) انسانها عقلي دارند که بخشي از آن منفعل است و وظيفه اش پذيرش صورتهاي معقول جدا از ماده آنهاست. اين عقل بالقوه همه چيز است و در عين حال تباه شدني مي باشد يعني با مرگ انسان نابود مي شود. عقل ديگري نيز وجود دارد که جنبه ناميرا، نيک بختي و سعادت انسان مي باشد و اين عنصر ناميرا و جاودانه انسان مي باشد.(۱۷)
ارسطو جداي از اين عقل انساني به عقل ديگري نيز معتقد است که به دليل ابهام ماهيت اين عقل مفسران در آن اختلاف کرده اند اين عقل باقي و جاودانه است، فاعل است و بيرون از انسان است. بارقه الهي از طريق اين عقل به انسان مي رسد. وظيفه اين عقل اين است که معقولات بالقوه را در انسان به معقولات بالفعل تبديل کند. يکي از مفسران معروف ارسطو به نام اسکندر افروديسي همين عقل را عقل فعال ناميد که از راه ترجمه هاي عربي به فلسفه اسلامي راه يافت.(۱۸)
افلوطين (م۲۷۰-۲۰۵) فيلسوف و بنيان گذار مکتب نوافلاطوني که بين فلاسفه مسلمان به “الشيخ اليوناني” مشهور است. ظاهراً افلوطين دقيق ترين تعابير و تعاريف از عقل را در بين فيلسوفان متقدم يوناني داشته است. مباني فلسفي افلوطين بر سه چيز استوار بوده است: واحد، عقل و روح. واحد خاستگاه و مبداء همه چيزها و نيروي پديدآورنده چيزهاست. اگر آن نبود نه همه چيزها بودند و نه عقل نخستين و زندگي کل مي‌بود.(۱۹)

دسته بندی : 22

پاسخ دهید